یک روز همین که گرم بازی بودیم حسن برو داد و فریاد کشید و همه ی بچه های ۹ کوچه را جمع کرد و گفت : "بیایید که خبر خیلی مهمی دارم . " همه جمع شدیم و منتظر که ببینیم حسن برو باز چه ظرافتی در ظرفش دارد! همه به گوش بودیم که شنیدیم :
" چیزی میخوام بهتون بگم که هیچکی حواسش نیست . حتی پدرامون ! هیچ میدونید امروز ۶/۶/۶۶ (شیش شیش شصت و شیشه !!)؟"برای ما جالب بود اما نه آنقدر که حسن برو هوارش را می کشید . تا این که گفت : " فکر می کنید که در ۷/۷/۷۷ یا در ۸/۸/۸۸ یا در ۹/۹/۹۹ و ... هر کدوم از ما چی باشیم و کجا باشیم؟"...
حق با حسن برو بود چون حسن برو حق را گفته بود.چند تایی از آن ۹ نفر ، دیگر در چنته ی این روزگار نیستند.امسال در ۸/۸/۸۸ - که تولدامام رضا نیز است - به یاد این خاطره افتادم و حسابی هم حالم گرفته بود. به همین خاطر کمک به پدر و مادر را بهانه کردم و برای کاشتن "باقلا" به سوی مزرعه رفتم. در دامنه ی جنگل. در پاگوشه ای از همین رشته کوه البرز!
دانه های باقلا را می گرفتم و به فاصله هایی معین در شیارهایی که ما به آنها " واله" می گوییم ، می انداختم . اما دلم جایی دیگر بود ، همان قصه ای که گفتم . پس از ساعتی متوجه شدم که پدرم از پشت سر من ، همان واله ها را دوباره بذر می ریزد. فهمیدم که فاصله های مرا قبول ندارد. من و پدرم همیشه با هم مشکل داریم. دلخاری و دلخوری ام بیشتر شد . کیسه ی باقلا را بر زمین گذاشتم و - جای شما خالی - رفتم در گوشه ای از زمین، در سایه ی انبوهی از بوته های تمشک ، بر روی واله ای نشستم و بر روی گوشی همراهم شعری را نوشتم و در جا برای چند نفر از دوستانم ارسال کردم :
ضامن آهو
ای روزگار هو شده بسیار تو در تو شده
با سید ویران خود بد جور رو در رو شده
هر چند چشمان دعا این روزها کم سو شده
اما در این دشت نوا نایم خراسان جو شده
پیوسته بیتی بر لبش دارد که عالم پو شده :
امروز آهویت منم ای ضامن آهو شده !!
وو



