تبليغاتX
SHHR
۹ ساله بودیم و در ۹ کوچه ی روستا با ۹ همکلاسی هم محل ، پیش و پس از هر درس و مشقی ،گرم بازیهای ۹گانه می شدیم. " حسن برو" - با تشدید  ر  بخوانید - یکی از این بچه ها بود . نه نه ی خدابیامرزشان کلمه ی برو را با تشدید حرف ر تلفظ می کرد . همین شد لقب نوه های بدبختش .

یک روز همین که گرم بازی بودیم حسن برو داد و فریاد کشید و همه ی بچه های ۹ کوچه را جمع کرد و گفت : "بیایید که خبر خیلی مهمی دارم . "   همه  جمع شدیم و منتظر که ببینیم حسن برو باز چه ظرافتی در ظرفش دارد! همه به گوش بودیم که شنیدیم :

" چیزی میخوام بهتون بگم که هیچکی حواسش نیست . حتی پدرامون ! هیچ میدونید امروز ۶/۶/۶۶ (شیش شیش شصت و شیشه !!)؟"برای ما جالب بود اما نه آنقدر که حسن برو هوارش را می کشید . تا این که گفت : " فکر می کنید که در ۷/۷/۷۷ یا در ۸/۸/۸۸ یا در ۹/۹/۹۹ و ... هر کدوم از ما چی باشیم و کجا باشیم؟"...

حق با حسن برو بود چون حسن برو حق را گفته بود.چند تایی از آن ۹ نفر ، دیگر در چنته ی این روزگار نیستند.امسال در ۸/۸/۸۸ - که تولدامام رضا نیز است - به یاد این خاطره افتادم و حسابی هم حالم گرفته بود. به همین خاطر کمک به پدر و مادر را بهانه کردم و برای کاشتن "باقلا" به سوی مزرعه رفتم. در دامنه ی جنگل. در پاگوشه ای از همین رشته کوه البرز!

دانه های باقلا را می گرفتم و به فاصله هایی معین در شیارهایی که ما به آنها " واله" می گوییم ، می انداختم . اما دلم جایی دیگر بود ، همان قصه ای که گفتم . پس از ساعتی متوجه شدم که پدرم از پشت سر من ، همان واله ها را دوباره بذر می ریزد. فهمیدم که فاصله های مرا قبول ندارد. من و پدرم همیشه با هم مشکل داریم.  دلخاری و دلخوری ام بیشتر شد . کیسه ی باقلا را بر زمین گذاشتم و - جای شما خالی - رفتم در گوشه ای از زمین، در سایه ی انبوهی از بوته های تمشک ، بر روی واله ای نشستم و بر روی گوشی همراهم شعری را نوشتم و در جا برای چند نفر از دوستانم ارسال کردم :

 

ضامن آهو

 

ای روزگار هو شده         بسیار تو در تو شده

با سید ویران خود         بد جور رو در رو شده

هر چند چشمان دعا     این روزها کم سو شده

اما در این دشت نوا       نایم خراسان جو شده

پیوسته بیتی بر لبش    دارد که عالم پو شده :

امروز آهویت منم          ای ضامن آهو شده !!

 

وو

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1388/08/21 و ساعت 11:21 |
 

(بیا !!)

         بادها 

               وقتی که می آیند ، به یاد می آیند .

 

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1388/08/05 و ساعت 9:40 |
تبریک به کوثر عزیز که در آزمون ورودی دبیرستان نمونه پذیرفته شده است.

امروز در صفحه ی اول کتابی که به او هدیه کرده ام نوشتم :

 

درس  همه ی زندگی نیست اما  همه ی زندگی درس است .

 

به امید توفیق بیشتر

 

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1388/06/06 و ساعت 15:14 |
 

" سرو نقره ای " گرگان استودیوی صدایی است که اخیرا پیشگام تلفیق

 

و همکاری علاقمندان شعر و موسیقی شده است و از همه ی دوستداران و هنرمندان شعر

 

و موسیقی دعوت کرده است که برای همکاری و تهیه و تدوین آثار هنری خود به

 

عضویت آن در آیند .

 

آدرس : گرگان - خیابان ولیعصر - عدالت ۱۳ - مجتمع صدف - طبقه ی ۴

 

تلفن ها :   ۰۱۷۱۲۲۴۲۷۷۱

 

-  ۰۹۱۹۳۷۹۴۹۸۴ - ۰۹۳۷۱۲۰۰۲۲۸

 

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1388/04/25 و ساعت 10:25 |


خون من آبی است مادر !  خون آبی ها نمی میرند .

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت 19:10 |

من ( نشسته ) و زمانی (ایستاده از راست ) - جنگل قرن آباد 

اسفند 1387

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در دوشنبه 1388/02/21 و ساعت 0:36 |

محمد صادق زمانی دانش آموخته ی روانشناسی و مشاور دبیرستان بهشتی است . دوست و همکار من . مردی است کاملا منظم ، قانونمند ، آداب دان و جدی .

چندی پیش از من دفترچه ای خواست . دفترچه ی راهنمای کارشناسی ارشد . از آن جایی که می دانستم کم هوش و حواسم ، از او خواسته بودم که شب  ، با تک زنگی یا پیامکی ، یادآوری ام کند. او پیامکش را به صورت شعر فرستاد و من هم ...

پس از گذشت چند روز متوجه شدیم که به نوعی با یکدیگر مشاعره کرده ایم . برای همکارانمان نیز جالب بود. حالا حاصل این پیغام و پسغام دادن ها را در این جا آورده ام. با تشکر از او که آنها را جمع کرد و تحویل من داد. ناگفته نماند که  هیچ دخل و تصرفی در انها نبرده  و به همان گونه ی خام آورده ام . آقای زمانی هم مثل خود من ادعای شاعری ندارد . حتی بر عکس من ، تا به حال کسی چنین تهمتی هم به او نزده است . ضمن احترام و ادب ، پیشکش می گردد.

 

 دفترچه را بیاور

حسینی دلاور !

 

سر می بریم با پنبه

فردا نشد ، دوشنبه

 

بخواب روی زیرانداز

اینقدر به تعویق ننداز !

 

حالا که زیراندازم ،

میخوام عقب بندازم!

 

بخواب که وقت خواب شد

صادق دیگر بی تاب شد !

 

بی تابی ات معلومه !

کارت دیگه تمومه !

 

روز موعود آمده

دفترچه نیامده !

 

فردا اگه بیارم

باید کجا بذارم ؟

 

مهم این است بیاری

نه اینکه کجا بذاری !

 

فردا میآد ایشاا...

 با هم بگیم ماشاا...

 

باز داری امروز و فردا می کنی

نمی دانم با کی داری سودا میکنی ؟

 

نه امروز و نه فردا می کنم من

سر وعده مهیا می کنم من

سر وعده اگه جا شد که جا شد ،

و الا در ته اش جا می کنم من !

 

جواب روشن بده

از باغ و گلشن بده

ای یار من سید حسن

ای حسن بن الحسین !

پیامم بی جواب است

شاید حسینی خواب است

 

چنان با یاد یاران غرق خوابم

که این شبها نمی آید جوابم !

 

 

بدون یار چطور در غرق خوابی ؟

نمی دانم چرا تو بی جوابی ؟

 

تو این اندازه می بینی که خوابم

چه می دانی از آن حال خرابم ؟

 

زنبور بی عسل شد

حسینی بی عمل شد

 

اگر مرد عمل بودم ، چه می شد !!

عسل ها را عسل بودم چه می شد !!

من او را خورده بودم او مرا هم

خوراک آن بغل بودم چه می شد !!

 

امروز و فردا کردی

اما وفا نکردی

 

به این سید که بی یار و دیاره

خطاب آمد که دفترچه بیاره

شده دفترچه لوله توی دستش

نمیدونه کجا باید بذاره !؟

 

بیا راست شو ، بلند شو !

بذار آن را تو کشو !

 

دفترچه رو آوردم

دیدم که نیستی بردم

 

این را باور ندارم

تا سید حسن را دارم

دفترچه داستان شد

داستان راستان شد

 

عجله نکن که زوده

سید خونه نبوده

 

سید تو خیلی مستی !

نمی دونم با کی هستی !؟

 

تو مستم کرده ای ای نازنینم !

و الا من همینم که همینم !

 

چلو تو دوری بده

جواب به فوری بده

 

زمانی جان ! سر ذوقم نیاور

کمندی در خم طوقم نیاور

من از روز ازل در قعر شوقم

تو بیش از این سر شوقم نیاور !!

 

خود را به حمام رسان !

قصه به اتمام رسان !

 

زمانی جان ! بدون هیچ خلافی

برایت می کنم یک اعترافی

که من دفترچه را آوردم ، اما

نکردم شعرهایت را تلافی !

 

تشکر می کنم از تو فراوان

عوضش را بگیری از خداوند در بیابان

 

چه جالب گونه ای کردی دعایم

که اکنون در بیابان بلایم

خداوندا ! دعاگویش خودت باش

که دیگر در نمی آید صدایم !

 

اسفند 1388 - گرگان

 

 

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/02/20 و ساعت 15:29 |
 

.. و شاعری اما ، بدین گونه که من می فهمم:

اگر "قرار" نیست که شاعر بشوی  - زحمت ها بیهوده است - شاعر نمی شوی . اما اگر قرار شد که شاعر بشوی پس باید خودت را برای تحمل سختی ها و زحمت ها آماده کنی. این سختی ها و زحمت ها همه ی آن چیزهایی ست که به نام ادبیات ، هنر ، شعر و ... می خوانی و می شنوی و می آموزی.
آن "قرار" را فراموش نکن! زیرا بدون آن ، اگر همه ی خوانده ها ، شنیده ها و آموخته ها یت را نیز به نیکی فرا گرفته باشی ، تازه  شعر شناس می شوی نه شاعر. شاعری ، قرار می خواهد. آندره ژید راست می گوید که: "هنر ، محصول مشترک هنرمند و خداوند است ، هر چه هنرمند کمتر دخالت  کند بهتر است " هر چند که بعد خواهم گفت که چرا با قسمت دوم سخن آندره ژید موافق نیستم.
اما هنرمند کیست؟ اگر از من بپرسید ، می گویم هنرمند کسی است که زمینه ی نزول و جلوس آن "قرار" و اراده ی ماورایی را - که چند و چونش تا به امروز ناشناخته است - در وجود خویش آماده و فراهم می کند. این آمادگی ، زمینه سازی و بسترآوری با همان زحمت ها و سختی هایی که گفته شد ، به دست می آید. در غیر اینصورت ، "قرار" نیز بر" جای" خود نزول نخواهد کرد. زیرا ما جایی را برای او فراهم نکرده ایم! هنرمند کسی است که این زمینه و جایگاه را در خود فراهم کرده است و هر چه این زمینه و جایگاه بزرگتر باشد، هنرمند بزرگ تر است. دیگر ، آن "قرار" ها (نزولات ماورایی و ...) می دانند که "بر" کجا بنشینند. در یک کلام ؛ هنرمند ، "برقرار" شده است.
در این جا حقیقت بزرگی است که - ربط مستقیمی به بحث شعری ، ندارد اما - نگفتنش عقده ی بزرگی در گلوی مطلب باقی می گذارد وآن این است که این "قرار" همیشه و برای همه در هر زمان و مکانی وجود داشته است و وجود هم خواهد داشت. اصلا من وجود هر انسانی را مرتبط با وجود آن "قرار" می دانم. پایان هر "موجود" به معنی پایان آن "قرار" و پایان هر "قرار" به معنای پایان آن "موجود" است. میزان سعادت و کامیابی حقیقی هر کسی و هر چیزی (موجودی) را در این می بینم که تا چه اندازه "برقرار" شده باشد. و این بزرگ ترین هنر زیستن است.
در قرآن کریم آیه ای است که مرا دیوانه ی خودش کرده است بدین مضمون که پرنده ای که در آسمان پرواز می کند ، در حقیقت دارد مرا ستایش می کند ، من این پرنده را هنرمندی می فهمم که آن "قرار" بزرگ را در خود به ظهور رسانده و "برقرار" شده است و این برقراری ، همان هنر او شده است: پرواز ! و پرواز او ستایش خداست . این چیزی است که خود خدا گفته است. در حالیکه ما پرواز پرنده را امری طبیعی و ساده می بینیم. درست هم همین است زیرا ستایش خدا به همین اندازه ، طبیعی و ساده است. فقط کافی است که آن "برقراری" باشد ، بی شک ، ستایش خداست و ستایش خدا ، یعنی ستایش همه چیز ! زیرا جز خدا ، چیزی وجود ندارد.
پرسش طلایی در این است که "قرار" هر یک از ما کدام است؟ و ما زمینه ی طلوع و ظهور کدام "قرار" ها را داریم؟
اگر "قرار" ما شعر باشد و ما "بر" این قرار بگیریم. چاره ای جز این وجود ندارد که زمینه های زمینی و اینجایی آن را هم در نظر بگیریم . آن چه ما در مورد سنجش هنری و میزان تأثیرگذاری هنرمندان و ... به کار می بریم ، دیگر ربطی به آن "قرار" ندارد. "اینجا" یی بودن معیارها و مقیاس های اینجا را می طلبد و هنرمند خود می داند که با چه ذهن و اندیشه و زبانی و برای چه ذهن ها و اندیشه ها و زبان هایی ، حرف می زند . او (هنرمند) به دلایلی هزارگانه به برداشت ها و کاربردهایی می رسد که ویژه ی خود اوست بدین گونه ، از آن جایی که او از پیش ، ساخته است حتی اگر در جریان واردات قلبی و روحی خود - در حین برقراری - دخالتی هم نداشته باشد ، باز با محصولی روبه رو خواهیم بود - و خواهد بود- که فقط ابراز کننده ی آن ذهن و اندیشه و زبان خاص خود اوست. در اینجاست که با این عبارت که " هر چه هنرمند کمتر دخالت کند ، بهتر است" موافق نیستم. زیرا اصولا عدم دخالت هنرمند غیر ممکن است . همچنان که عدم اذن خداوند (قرار).
این آخرین توانایی من در تحلیل کلی استعدادهای بالقوه و بالفطره - خصوصاً - هنری است که در پیرامون آن خیلی از مسائل پیرامونی دیگر آن همچون تعهد و التزام ، بندگی و آزادگی ، چگونگی اهداف و برنامه ها و ... را - تا به امروز - برای خود به دست داده ام.
در حالیکه می دانم این امور هر کدام به تنهایی از پیچیده ترین موضوعات جهان و تاریخ بشری است . اما چاره ای نیست ، پیچیدگی ها نیز ناچارند که در برابر افکار و اراده های مصمم ما قدم به قدم آسان شوند یا رو به آسانی گذارند. خیال می کنم که عمیق ترین فکر و رفیع ترین اراده همین است که ما - به عنوان بشریت - خودمان را- هر چه زودتر و بیشتر - از سر راه طبیعت و رفتارهای طبیعی قوای درونی و بیرونی طبیعت موجودات و موجودات طبیعت برداریم. ساده شدن پیچیدگی ها یعنی همین! عمده ی این پیچیدگی ها خود ماییم. ما امروز در عرصه های هنری و ادبی نیز - شوربختانه - هر یک پیچی بر روی این پیچیدگی شده ایم و آنها را افزوده ایم - از این جهت است که صراحت و صداقت از خودمان و به تبع آن از آثارمان رخت بربسته است و سپس مدام می پرسیم که چرا زمانه ی ما مثلا سعدی و حافظ و ... خودش را ندارد؟ و باز از سر ناداری منت کش همان سده های پیشین می شویم و غافل از آن صراحت و صداقتی که آنان نسبت به خود و جهان خود داشته اند و از آن جهت آینه ی تمام نمای روزگار خود بوده اند ، به جستجوی کورکورانه و بی حاصلی می پردازیم که نتایجش را دانایان می دانند . گاهی اوقات فکر می کنم که ما نکند از نظر تاریخی به یک سکوت نیاز داریم؟! سکوتی که در پیش و پس خود انبوهی از تفکر و تأمل داشته باشد. ندیدن بهتر از بد دیدن است و نگفتن بهتر از بد گفتن !
این همه به این خاطر است که به همان سادگی ای دست پیدا کنیم که خداوند - که خود حاضر و ساده ی تمام است - آن را در طبیعت نهاده است و ما هم که بر آمده ی همین طبیعت ایم ! حال ، هر چه از این سادگی ها در حیطه های مختلف زندگی فردی و اجتماعی دور و دور تر شویم (که شده ایم متأسفانه) زبان و اندیشه هایمان نیز به همان نسبت رو به پیچیدگی می گذارند و در نتیجه آن ، شعر و ادبیات ، که آیینه ی شعور و فرهنگ جمعی است نیز پیچیده می شوند. البته اگر روند فکری و روحی جامعه بدین گونه پیش رود و شعر و ادبیات نیز همپای آن به پیشروی خود ادامه دهد ، باز هم - جز یک اندوه - جای هیچ اندوهی نیست ، زیرا ما فقط حسرت خور یک مسأله خواهیم بود و آن هم این است که سادگی زندگی (مادی و فکری و روحی) خودمان را از دست داده ایم. اما باز توفیق بزرگ اجتماعی از آن ماست ، زیرا شعر و ادبیات ما پابه پای هم به پیش نروند و کوتاه آنکه این آینه (هنر) چیزی را نشان می دهد که در اجتماع نیست و یا اجتماع (واقعیت) نیاز به شنیدن ، دیده شدن و ... چیزهایی دارد که در آینه ی خود نمی شنود و نمی بیند. هنرمند و شاعری که "قرار" در او "برقرار
"
شده است به وضوح آینه ی تمام نمای واقعیت خود و مردم و جهان خود است و درست مثل همان پرنده ای که خداوند در قرآن فرمود با پرواز خودش ، مشغول ستایش خداوند است شاعر نیز ، بدین گونه ، شعرش ستایش خداست

این مطلب کوتاه در سایت حوزه هنری گلستان نیز آمده است.

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/02/20 و ساعت 14:55 |

پیچیده بوی نفرین در خشت خشت منزل

الفت نشسته غمگین در خشت خشت منزل

شامم سحر ندارد ، مادر خبر ندارد

صد دیدگان بدبین  در خشت خشت منزل

بابا عصب ندارد  چوبش عجب ندارد

فریاد اسب بی زین  در خشت خشت منزل

نفرین و انزوا ، پر!  فریاد و ناسزا ، پر !

گرد و غبار صد کین  در خشت خشت منزل

 

پنجشنبه - 24/5/1370

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1388/02/18 و ساعت 23:4 |
 

به  رضا مهدوی نیا ( دنکوب ) ، معلم مهربانی که اندوهش در غم مرگ ناگهانی دانش آموزش ( معصومه )

مرا نیز تحت تاثیر قرار داد :

 

یاد آن روزی که با لبخندها

لحظه ها می رفت با دلبندها

خاطراتی سبزهم از ذهن باغ

چون کبوتر پرکشید از بندها

از فــراق  نوبـهـار آرزو

لخته شد خون در رگ آوندها

با شفق آهسته می گفتم: " دریغ !

یاد باد آن گفته ها و پندها !!

در کلاس مهر با "معصومه ها"

تازه می شد سینه از پیوندها...

با شقایق های کوهی دوست بود

ای فـدای تربـتـش اسـپـنـدها  "!!

 

دی ماه 1371

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1388/02/18 و ساعت 22:55 |


شبان! دیگرمگو هی هی،که من صد های وهو دارم !

تو با نی می نوازی ، من ، جراحت در گلو دارم !

ز کنج آسمان ، ابری ، به آهنگ تو می رقصد

دمادم می کشد آوا : " سبو دارم ! سبو دارم ! "

منم موجی که می رقصد به آهنگت بر این دریا

کجایی مرد کوهستان ! تو را در جست و جو دارم

صدف می گیرد آغوشم  که از ساحل فراموشم

نه آرامم ، نه خاموشم ، که با خود گفت و گو دارم

... برو چوپان ، خدایا  کن ! درآن پایان بی پایان

 ندارم  هیـچ  امـیـدی  اگـر دارم  از  او دارم  

1370آهنگرمحله

 

 

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1388/02/18 و ساعت 22:41 |

گفتم که شکسته بال و دلسردم من

گنجینه ی پربهای صد دردم من

در خلوت خود چه گریه ها کردم من ؛

دنبال خدای خود کجا گردم من !؟

22/2/1371


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1388/02/18 و ساعت 22:12 |

اگر چه از مصاحبه ی رادیویی دیروز تن زدم اما دست دوست بزرگوارآقای باقری درد نکند که با خواندن بیتی از این شعر، به یادم آورد و  وادارم کرد که نصف روز را–ناامیدانه- به دنبالش بگردم . مربوط به همان روزهای دانشجویی تربیت معلم است. ضمن التماس بهترین دعاها و آرزوها تقدیم می کنم :

 بی نشان

 

مادرم زهرا ! سلامت می کنم

نامه هایم را به نامت می کنم

ای نشان نامه های بی نشان !

یک نشان ی از خودت بر من نشان !

عشق ها روییده پیش پای تو

پیش چشم آینه آرای تو

ای که بابایت ز هرچه برتر است

بهترین و آخرین پیغمبر است

ای که شوی ات شیرمرد و باصفاست

نام او حیدر علی مرتضی ست !

باید از اول چنین اقرار کرد ؛

کی توان در وصف او گفتار کرد؟

مجتبی یت گرچه صلح از دون گرفت،

جرعه ی زهر از گلویش خون گرفت

مادر من ! مادر شیرین زبان !!

کی توان کرد آن حقیقت را بیان ؟

زاده ی حیدر غبار کین سترد

کربلا با خون سرخش آب خورد

کودکش با آن گلوی پاره بود

زینبت با کاروان آواره بود

زینبی که شام از او بی تاب شد

موج گرداب ستم مرداب شد

فاطمه ، ای چشمه سار تابناک !

تو چگونه جای می گیری به خاک ؟!

مادر خوبم ! کجا هستی نهان ؟

چون ندارد هیچکس از تو نشان ؟

عالم بالا و پایین مست تو

دست یاری خواستند از دست تو

دست تو پنهان ز دست کینه هاست

مادر من ! جای تو در سینه هاست !

نطفه ها شد بسته از آن کینه ها

بشکند تاریخ در آیینه ها !! ...

 

تا رسول از جمعمان پرواز کرد ،

نفسمان راهی دگر آغاز کرد

هر کدام از ما گناهی داشتیم

نغمه های کذب و واهی داشتیم

هر گروهی رسم و راهی ساختند

از ره خود قصه ها پرداختند

آدمیت ، باز هم از هم گسست

هر مسلمانی به فکر خود نشست ...

 

ای که عفت ، هیبتش از بوی تو !

آفتاب ، آموخت  نور از روی تو

ای که می بینم تو را جان جهان

ارمغانی ! ارمغانی ! ارمغان !!

جلوه های"احمد"ی در روی توست

درد یک تاریخ در پهلوی توست !

ما که در پهلوی خود غم ساختیم

صد جهنم هم فراهم ساختیم

این جهنم ها - عجب – خوش ساخت بود !

کار ما از اولش هم باخت بود

مردگی در زندگی آورده ایم

زنده مان کن ! زندگی را مرده ایم !!

اینک ای بانوی دنیای خدا !

یک نشان ی ده ز جا پای خدا !!

یک نشان ی ، تا نشان آور شویم

از تمام این ملایک سر شویم

فاطمه ، ای شعر ناب زندگی !!

ای سرود دلکش پایندگی !!

تربیت معلم آق قلا . 1372

   
+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1388/02/18 و ساعت 11:41 |
 

از همان روز اول ثبت نام در تربیت معلم ( شهید بهشتی آق قلا ) با رییس و معاون آن بحث و حرف ملیحانه ام شد . رییس می خندید  و این برخلاف قواعد مدیریتی در ادارات و سازمان های ماست . بعدها دوستان و همکلاسی های تربیت معلمی ام که آن روز در صف ثبت نام ایستاده و شاهد بودند ، گفتند : همه ی ما فکر کرده بودیم که شما دانشجوی سال دوم هستید و آقای حسن زاد ( رییس ) و قنادان ( معاون ) را از قبل می شناسید و تازه تعجب می کردیم که چطور یک دانشجو می تواند این قدر با مدیر خودش راحت باشد ! ... و چقدر متعجب شدیم وقتی تو را در روز اول تربیت معلم در صف خودمان و در میان خودمان دیدیم !!

چند هفته ای نگذشته بود که رییس و معاون با هم رفتند ورییس دیگری آمد ( که به دلایلی برای شخص من بهتر بود )، بی آنکه معاونی داشته باشد . تا سال بعد هم به او معاونی ندادند.تا آنجا که نماند یا نخواستند بماند . اما در آن یک سال به تنهایی کارهایی کرد کارستان ! بعدش هم وارد اداره آموزش و پرورش گرگان شد و چون بیشتر دانشجویان دوستش داشتند رابطه شان را با او قطع نکردند و اغلب به این خاطر که ازفشارهای روحی ناشی از بی مدیریتی های مدیریت جدید خود را تخلیه کنند به دیدنش می رفتند . من یکی که آن روزها بیشتر از امروز نسبت به خط و ربط های سیاسی نفهم و ناآگاه بودم  اما همین قدر می دیدم که برادر رییس آموزش و پرورش آق قلا به رییسی تربیت معلم آمد و آن خان برادر هم به عنوان مدرس ( در حالی که الف را از ب تشخیص نمی داد )  وارد کلاس ها می شد وبچه ها چه فحش هایی که در حاشیه و پشت صفحه نثار آن بدبخت ها نمی کردند. حتی یک حادثه ای که بی نهایت شرم آور بود و هنوز هم یادآوری اش مکدرم می کند این است که در اواخر دانشجویی جهت کارآموزی به دبستان های گرگان و آق قلا می رفتیم و از قضا فرزند آن رییس فوق هم دانش آموز همان دبستان بود و بچه ها ، آن خردسال معصوم را به حرف گرفته و به او گفته بودند که سلام ما را به پدر(...)ت برسان و از قول ما به او بگو که خیلی فلان چیز و فلان چیزکی و ...

  من هم که یک روز در اردوی اصفهان در چشمشان نگاه کردم و فقط یک گوشه از مدیریت های( فقط  اردویی) شان را به نقد کشیدم ، مفتخر به عنوان " مغرض " شدم و چیزهای دیگری که خوشبختانه هیچ وقت آن ها را نمی فهمم . بچه ها تا سالها – به شوخی _ مغرض ، صدایم می کردند.روزی که برگه های امتیازات را به دستمان دادند معلومم شد که آقایان به حرف هایی که می زنند ایمان دارند و ...

قصیده ی انبارالوم ( که فکر می کنم تنها قصیده ی من باشد ) مربوط به همان فضاست. هنوزهم که هنوز است بچه های آن سالها که امروز در گوشه هایی از مازندران سابق (گلستان و مازندران امروز) پراکنده اند ، آن را به یاد دارند و آن روزها ابیاتی از آن قصیده را آن قدر زمزمه کردند که چند بار به مدیریت احضار شدم و برای چند جلسه و چندین ساعت باید به خاطر واژه واژه ی آن توضیح می دادم . همه ی آن قصیده مربوط به همان مرکز تربیت معلم بود و بسیار هم مودبانه و متین. اما من نمی دانستم چطور باید به کسانی که فرق شعر را از ور تشخیص نمی دهند ، شرح دهم که باباجان ! این شعر است و شعر، تخیل است و ...در سر فرصت که این قصیده را پیدا کردم آن را در وب قرار خواهم داد. اگر دوستانی از آن سالها که این قصیده را در اختیار دارند ممنون می شوم که آن را در اختیارم قرار دهند .

اما صحبت از روزهای نخست تربیت معلم بود و آقای حسن زاد که پس از چند هفته ای رفته بود و من چه پیش و چه پس از آن تا امروز سر و کاری با ایشان نداشته ام. اما یکی دو روز مانده به مراسم تودیع او، در خانه ، روبه روی آینه ایستاده بودم و همانطور که موهایم را شانه می زدم چشمم به کارت دانشجوییم افتاد که امضاء حسن زاد در پای خود داشت و ناخودآگاه به زبانم آمد که " از دل نرود یاد حسن زاد ، حسن زاد ! " و همین طور مصراع و ابیات دیگر چیده شدند و در روز تودیع آن را خواندم.

از آنجایی که دوستان آن دوران به این شعر عنوان " دست مریزاد " داده بودند ، من هم به یاد آن " حسن زادها " با همین عنوان در این جا تقدیم می دارم . چیزی که دوست نداشتم بگویم اما می گویم این است که " حسن زاد " من ساخته ی دل و ذهن من بوده است وبا آن حسن زاد مشخصی که ممکن است وجود داشته باشد، بدون شک متفاوت است . او برای من بهانه ای بیش نبود. اهلش می دانند چه می گویم. شکر خدا که آن حسن زاد هم تا به امروز – تا به آن جا که خبردارم – زندگی اجتماعی مطلوب و قابل قبولی دارد و من برای همیشه برای او و همه ی دوستان و معلم هایم دعای خیر(ازلی و ابدی) دارم .

دست مریزاد


کو سینه ی پاک و نگه شاد  ، حسن زاد ؟

من مانده ام و این همه فریاد ، حسن زاد !

در رقص گل و زمزمه ی جوی چه رازیست ،

یا در نفس پر تپش باد حسن زاد !؟

آواز نگاه تو سپیدار بلندی است

آزادتر از سوسن آزاد ، حسن زاد !

هم جلوه ی حسن تو در این دایره پیداست

هم مهر تو در دایره بنیاد،حسن زاد !

در خاطر نو رسته ی ما یاد تو جاریست

هر آذر و تیر و دی و خرداد حسن زاد !

درقلب تو مهر چه کسی هست که اینک

مهر تو چنین در دلم افتاد حسن زاد !

من از لب صدها گل خوشبوی شنیدم :

از دل نرود یاد حسن زاد ، حسن زاد !

تا هر نفس گرم معلم غزلی هست

کلک من افسرده چه سر داد حسن زاد !؟

تا دست خدا بدرقه ی راهبران است

از ما چه رسد ؟ دست مریزاد ! حسن زاد !!

 

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1388/02/17 و ساعت 11:21 |


راننده خواب بود ؟

جاده تابلو نداشت ؟

نقص فنی وسیله بود ؟

................ بود ؟ ...

هنوز هم مبهوت آن صحنه ی تصادف ام ؛


دل بلورین من ،

                     با

                         چشم های سنگین تو


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1388/02/16 و ساعت 8:6 |


مردهامان ، تکسواران غبار

تا خیال آبها کوچیده اند !

آفتاب مهربان کی می رسی ؟

سایه ها در سایه ها پوسیده اند !


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1388/02/16 و ساعت 0:12 |


در سکوتی که گمان نیست به رازی برسی

در خودم چنگ زدم تا تو به سازی برسی !

خیلی دوست داشتم ادامه اش بدهم اما چند سالی است که در همان "سکوت" مانده ام .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 23:51 |


اگر توانستی ، آنچنان بزرگ باش که همه ی

بزرگان ، اندیشناک نبودن ات

در روزهای بودن ات باشند .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 9:1 |


خفتگان زمین بر زمین بیدارند و

بیداران زمین

در زمین خفته اند . 


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/02/13 و ساعت 2:58 |

 صدای بومی یک مرد 


اولین مجموعه ی به چاپ رسیده ی " حسین عبدی " است که به همت انتشارات سوره ی مهر ( وابسته به حوزه ی هنری ) در 84 صفحه و در 1100 نسخه با حمایت حوزه ی هنری استان گلستان روانه ی بازار کتاب ( شعر ) شده است .

این مجموعه  ، اشعار 1368 تا 1375 عبدی  را  در بر می گیرند و در پای همه ی اشعار این کتاب تاریخ سرایش آن نیز ذکر شده است . نوع بیان ادبی و زبان شاعرانه ی عبدی و فضای فکری و اندیشه ای او _ خواه ناخواه _ مربوط به آن دوران است. عبدی هر چند شاعری است که بسیار زود زبانش به شعر باز شد و از اوان نوجوانی به عنوان شاعری در حیطه ی ادبیات کودکان و نوجوانان مطرح گردید لیکن در سطح نشر آثار خود دچار عقب ماندگی شدیدی شد به طوری که شما امروز برای ایجاد ارتباط بیشتر با برخی از این مجموعه از اشعار او مجبورید که خود را به 20سال قبل پرتاب کنید. این نه به این خاطر است که زبان عبدی زبانی یکسره متروک و کهنه شده است بلکه از آن روست که عمده ی اشعار این کتیبه ، مذهبی،انقلابی ، آیینی و عقیدتی است . صور فکری و خیالی این گونه اشعار آنقدر شکل به شکل  و متلاشی نیستند که شما از پس آن بی کرانه های رنگارنگی را ببینید همچنانکه از پس یک الماس جهانی چنینی را می بینید. زیرا  اشعار ایمانی و آیینی نمی توانند بدینگونه باشند ،که اگر چنین باشند از رسالت خود عدول کرده اند و اصلا در بیان رسالت خود ناتوان بلکه نقض کننده ی آن خواهند بود. چنین اشعاری به انگشت اشاره ای می مانند که به یک "سمت و هدف" نشانه رفته اند. این گونه اشعار هر چند که از نظر زبانی در نهایت غلظت و تازگی باشند اما به دلیل تعمد و تعهدی که به آن هدف دارند ، وابسته زمانی - نه حتما زبانی- آن آیین و عقیده می شوند. از این جهت است که شما برای ارتباط بهتر و بیشتر با " صدای بومی یک مرد " ناچارید که خود را به آن فضای ایمانی و شاعرانه ای که شاعر در آن ذوق یافته است بکشانید . این _ نه یک عیب یا نقطه ی مثبت بلکه _ یک " ویژگی " است که شاعران بزرگ و سترگی چون فردوسی و ناصرخسرو و ... نیز از آن برخوردار بوده اند . اما امروز تحولات از همه نوع اش آن چنان سریع پیش می روند که اگر شما بخواهید قصیده ای بسرایید ، تنها خواننده ی ابیات پایانی اش خودتان خواهید بود . گاه صدای بومی یک مرد آن چنان دیر به گوش همین مردم بومی می رسد، که اگر به خود صدا شک نکنند به مرد بودنش شک می ورزند. ما باید صدای مردانمان را زودتر از این ها بشنویم. مردمان خوشبخت در حنجره ی شاعران ، در ذهن اندیشمندان و در قلب حکیمانشان خانه دارند. من باید صدای بومی یک مرد را بسیار زودتر از این ها می شنیدم . 

حسین عبدی اگر بیشتر در شعر کودکان می ماند ، بیشتر می ماند . من این خواسته را در همان سالهایی که همین اشعار این مجموعه را سرایش می کرد با او در میان گذاشته بودم به علاوه ی این خواسته که : بیا به " سینما" برویم . در هر صورت عبدی وارد شعر بزرگان شد و انصافا هم کم نیاورد . قالب های مختلف شعری را می شناخت و در آن ها طبع آزمایی می کرد. اوزان عروضی و موسیقی شعر سرشتین او بودند. صور خیال و صناعت و بلاغت ادبی را با زبانی امروزین در هم می آمیخت و امروز نیز این راه را به تعالی ادامه می دهد .

من دوست می دارم که از این مجموعه ی او شعری را برگزینم که به عبدی امروز نزدیک تر است . فکر میکنم که این تنها شعر این مجموعه باشد که از نظر تاریخی در محدوده ی اعلام شده ی کتاب 68 تا 75 نمی گنجد و به زمان های اخیر مربوط می شود. عبدی در این مجموعه در پایان هر شعر تاریخ سرایش آن را نیز ذکر کرده است اما در پایان این شعر فقط جمله ای نوشته است : همیشه ی تاریخ  و شما نیز پس از خواندن این شعر چون من به او حق می دهید که چه از نظر عاطفی و چه از نظر شعری چنین تاریخی را برایش ذکر کرده باشد


به : روح آسمانی برادر عزیزم " ابوالفضل "


ترانه خوان توام مثل چشمه ها در کوه

دلم گرفته و ابریست چون هوا در کوه

کجا بگردم دنبال رد پاهایت ؟

در آسمان ، جنگل ، دشت ، دره یا در کوه ؟

از آسمان به زمین آمدی و برگشتی

شبیه آمدن و رفتن صدا در کوه ...

- چه جنگل ملثی ! ... گفتی و نشستی و بعد

بساط و کتری چای و چه و چه ها در کوه

صدای توست که در مه به گوش می آید :

همیشه مثل گذشته قرار ما در کوه ...



ردیف و قافیه را بی خیال شو شاعر !

بگو برای دل خود  بگو : برادر کو ... ؟

همیشه ی تاریخ


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/02/13 و ساعت 2:46 |

همین چند لحظه پیش در جواب تبریک ( روز معلم ) دوست و همکارم " رضا میری" sms کردم:


ای رفیق سید آمال ها

خون دلها خورده ایم این سال ها

گرچه می دانی ولی می گویمت:

روی هم انبار شد اشکال ها

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/02/13 و ساعت 0:15 |

" عباس " از دوستان هم محلی است که در ایام تعطیلات نوروزی پیام تبریکی فرستاد و من نیز در پاسخ ، چنین پیامک (sms) دادم :


بر این شانه چه دارم ؟ داس و این ها ...

بهــــار است و گـل گیــلاس و ایـن ها ...

... نمی دانــم چــه بایـد چـیــده باشـــم ؟

برای دوستــان ، "عباس" و ایــن ها ...


سال خوشی را برای دوستان آرزو می کنم.


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1388/01/29 و ساعت 8:50 |


باران !

        باران !

                باران !


... منظور من از آســــمان ،

    چشم هایت بود .



+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1388/01/26 و ساعت 22:51 |


کسی در من خسته است .

مدام می پرسد :

" ... کجاست تا به او تکیه دهم ؟ "


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1388/01/26 و ساعت 22:41 |


همه چیز به خوبی پیش می رود ، جز خوبی !


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1388/01/25 و ساعت 21:5 |


عشق ، زبانی ساده دارد . اما

همین که به سادگی اش ایمان آوردی ، لال می شوی . 


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در دوشنبه 1388/01/24 و ساعت 15:38 |

نسیم آورده ، با نسیمی می رود . اما طوفان کشانده


را  - فقط  -  طوفانی تواند برد .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/01/23 و ساعت 23:14 |

تخیلاتت را دست کم نگیر ، فرزندم !

تاریخ و جهان علم ، مدیون تاریخ و جهان تخیل است .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1388/01/18 و ساعت 8:24 |

جنایت هر جنایتکاری را به پای مادرش بنویسید .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در دوشنبه 1388/01/17 و ساعت 23:46 |

دشمن ، هر چه کوچک تر است ،


بزرگ
تر است .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1388/01/09 و ساعت 20:15 |


Powered By
BLOGFA.COM