تبليغاتX
pastoo پستو
مادر بزرگ معمولا غصه هاي دنيا رو بشكن ميزنه . مي رقصه . داره از نود و صد هم ميگذره اما صله رحمش كم نميشه . هر فيلم و برنامه ي تلويزيوني رو اونچنان با دقت نگاه ميكنه كه انگار مختص او ساختنش . نه تنها اخبار كه تفاسير خبرها رو هم مي بينه . هر جا هم نظر مخالفي داشته باشه با حركات دست و صورت يا كلمات ، موضع مي گيره . يك لحظه هم بيكار نيست . اگه كاري هم نباشه فورا جايي يا چيزي رو خراب ميكنه تا دوباره درست كنه و سرگرم باشه ... اما امروز گرماي هوا كلافه اش كرده بود و مي گفت :
ننه جان ، دنياش اينقدر گرمه ، جهنمش چه جوريه !!!؟"
گفتم :
"ننه جان ، غصه ي اونجا رو نخور ... مث همينجاست ... همينجاست !"
گفت : " نه ! ... بدتره !"
گفتم : " ننه جان ! ... ميخواي جهنم اصلي رو بهت بگم چه جوريه؟"
نشست و سر پنكه رو برگردوند طرف ديوار و گفت : " بنشين ببينم چي ميگي!"

گفتم : " ننه جان ... خدا در روز قيامت خودش رو به همه نشون ميده ... اونايي كه بهش ايمان داشتند و نداشتند و شك داشتند و ... از نزديك نزديك مي بيننش و ذوقش ميكنن ... همه براي لحظه اي از شدت ذوق از هوش ميرن و باز به هوش كه ميان ، نميخوان اون خوشي و ذوق رو از دست بدن اما خدا ميگه يه عده اي رو از من دور كنيد!! ... ( در اينجا بغضي نرم ميريزه توي گلوم ) همين دوري از اون خوشي و ذوق اونا رو آتيش ميزنه ... جهنم بزرگ اينه ننه جان !"

ننه جانم سكوت ميكنه ...
خوشم مياد كه ميگه :
...  " با عقل منم جور در مياد ! ...

    • با عقل منم جور در می اومد اگه داشتم ..یادش بخیر یه فیس بوکی که بلوکش کردم گفت من فقط با عقلا دوست می شم و منم گفتم من جزو عقلای مجانینم . به ش برخورد . روزنامه نگار بود اسمش هم پرویز بود مثل مگس پرید ..هه هه
      10 hours ago · · 1
    • Seied Hasan Hoseini Roudbareki مثل شته نابود شد
      9 hours ago · "}">

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:44 |
دنيا همينه ديگه ، اگه بخاطر تو نبود چه كار داشتم بيام فيس ، اونم توي اين سرويس جديدش ؛ تايم لاين!! ... كه حسابي ازش متنفرم!!! ... اما ببين ، اونچنان دارم توش عكس و مطلب ميذارم كه انگاري هزار سال چش انتظارش بودم ... انگاري كشته مردشم ، اونقدر توش مي رقصم كه غش ميرم ...
 دنيا همينه ديگه ... بعضي وقتا بعضي چيزا رو نبايد زياد به رو خودت بياري !...

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:40 |
هههههههه ... اون لحظه اي كه داشتم اين عكس رو چند روز پيش هنگام عبور از مازندران مي گرفتم اصلا فكرشو نمي كردم كه در روزهاي اول فروردين هم از همين زاويه و مكان عكسي گرفته بوده ام .
در دو سه پست قبلي مي تونيد جلوه ي اولين روزهاي بهاريش رو ببينيد !


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:36 |
غروب ورودي "وزوار" 1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:34 |
آبان گذشته رفته بودم شيراز و از جمله بازار وكيل . نه به قصد خريد ، به قصد ديد ! ...
 تك و تنها و بي راهنما ، گم شده بودم در اين بازار .


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:31 |
Seied Hasan Hoseini Roudbareki
اين تصادف سر راهمون بود . فكر ميكنم ساري رو رد كرده بوديم . همه
به اتفاق مي گفتند : نيساني ها بد رانندگي مي كنند .
يه لحظه به فكر فرو رفتم ؛ شايد مشكل از خود نيسان باشه ! ...
يه جاي اين ماشين بايد ... چرا يه جا ... ممكنه چند جا ...
هر وقت ديديد خيلي از آدمها در يك مسير دچار مشكل ميشن ،
 از كجا معلوم مشكل مال خود مسير باشه ... نه آدما !؟


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:27 |

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:25 |
اين خانه اي كهنه نيست كه از كنارش مي گذري
درختي ست كهنه سال
كه سفره خانه ي موريانه ها شده
درختي كه يك روز
خورشيد به خاطر او طلوع ميكرد
و عقاب
بر شاخه هاي بلندش مي نشست

اين خانه اي كهنه نيست كه از كنارش مي گذري
ابري ست
كه بغض هاي فروخورده اي از بارش ها در اوست
و درونش
باراني از حسرت هاست

اين كاروانسرايي ست
عروسخانه ايست
اين ،
تويي !

بيهوده از كنار خودت نگذر
من
ولوله ي كودكان بازيگوش را در تو يافته ام
در بازي خودت تمام باش
با همان خورشيد
با همان عقاب
همآوازي كن
و پيش از آنكه رهايت كنند ،
رهايي را باش !

اين خانه اي كهنه نيست كه از كنارش مي گذري
اين جوانه ي شعري ست
كه در تو خانه كرده است
اين ، آن توست !


الاني

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در سه شنبه 1391/03/02 و ساعت 10:22 |
راههاي پر پيچ و خم جنگل ليوان تمام شده و اين چشم اندازي از غروب وزوار و روستاهاي اطراف است كه در زير پاره توده هايي از مه فرو رفته است . اين جاده را كه ادامه دهيم به دوستانمان ميرسيم كه چشم انتظار مايند و لابد چشم انتظار خوراكي هايي كه بايد ببريم .
دوستان همراهم با خيال آسوده مشغول عكسبرداري از طبيعت و از يكديگرند .
در اينجا ، دوربين را به هر سمتي كه برگرداني ، با عكست قيامت مي كني !... 
ما بيهوده چشمهايمان را بسته ايم !
ديگر خيال من هم راحت شده است . حالا با آرامش مي توانم عكسهاي اين محدوده را نشانتان دهم . تا پيش از اين شتابم بود كه به اين نقطه برسيم ....


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 19:38 |
Seied Hasan Hoseini Roudbareki
به ابنداي "وزوار" كه رسيديم ، خورشيد سر به مغرب گذاشته بود . 
1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 19:32 |
دستهاي جاده بر بازوي كوه

گيسوان خيس مه بر چشم راه

ما همه زندانيان اين ره ايم

جاده ، جنگل ، جامه هاي راه راه !

الاني

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 19:26 |
سر راه چشمه اي بود 

 دوستانم با وجود كمي وقت ،

 ايستادند تا سر و صورتي به اين آب بزنند 

آبي كه مي آمد تا روايتگر زنده بودن جنگل باشد

 و زنده بودن آسمان جنگل 


در من اما اگر چه جوشش بهاري نيست ، 

اما بهار جوشهايي ست از اميد ديدن دوباره ات

تا در شكوه چشمانت 

همه ي چشمه ها را به تماشا بنشيند 

 در من سكوتي ست سكته كرده 

 پيشاني ام به شانه هايت خيره مانده است 

 خواهي يا نخواهي ، بايد مرا بخواهي ! ... 

من مي آيم را دارم ! ...

ببين !! ...

دارم مي آيم !!!


    • Banafshe Hejazi خواهي يا نخواهي ، بايد مرا بخواهي ! . این خشونتتون همه روکشته....
      9 hours ago · · 1
    • Seied Hasan Hoseini Roudbareki خشونت روی دیگر عشق است ...
      9 hours ago · "}">
    • Banafshe Hejazi آدم یاد قصه خاله سوسکه می افته ..موشه گفت خاله قزی / چادر یزی / تنبون قزمزی کجا می ری؟گفت : میروم بر همدان /شوکنم بر رمضان /... اگه دعوامون بشه منوبا چی می زنی ...موشه گفت با این دمب نرمم...آره جناب اینقده گفتین وگفتن که بیچاره خاله سوسکه به جای چاقوی قصاب و عصای درویش و چه وچه رضایت می دهدبه کتک خوردن از دست آقا موشه ...یک ذره معنای خشونت و محل کاربردش رو اشتباه گرفتین...اه خسته شدم اینقده نوشتم ..بقیه اش بمونه بعد ...
      9 hours ago · · 1
    • خشونت از چشم غره رفتن داریم تا ... در هر صورت خشونت خشونته ...
      9 hours ago · "}">
    • Banafshe Hejazi می دونین این شمس پرنده موردعلاقه ی تاریخی بایه چشم غره کیمیا خاتون رو کشت . زهره ترک شد مادر مرده .....
      9 hours ago · · 1
    • Seied Hasan Hoseini Roudbareki نمیدونستم ... اما خدا رو شکر که گواهی رسید
      9 hours ago · "}">

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 19:15 |

جاده ي جنگلي ليوان 21 ارديبهشت امسال


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 19:7 |
جاده ي جنگلي ليوان 21 ارديبهشت امسال

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 19:3 |
جاده ي جنگلي ليوان به سوي هزارجريب
تلاقي نگاه اين دو دوست من در اعماق جاده ، برايم جالب بود
1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:40 |
از سفر كه آمدم خانه ، خبرم دادند كه " كريب " ات از دنيا رفته است .
كريب ؛ شخصي است كه در هنگام ختنه شدن فرزند ، به انتخاب اولياي او ، بر بالاي سر او مي نشيند و نقش اصلي تشريفات جشن ختنه سوران را انجام مي دهد .
انتخاب او بر اساس اعتقاد ،
اعتماد و محبتي ست كه صاحب يا صاحبان مجلس نسبت به او دارند . هر شخصي فقط مي تواند يك كريب داشته اما خود كريب چندين نفر باشد .
من خودم كريب خيلي ها بوده ام با خاطرات شنيدني و فراواني كه از آن كريب شدن هاي زوركي و بامزه دارم ... قصه هايش بماند براي بعد .
اما كريب من ، فقط همين " حسين مريم بانو " بوده است . قصه ي كريب شدن او هم جالب بود . مادرم تعريف مي كرد كه يك روز در گرماگرم پنبه چيني ها ، زن حسين كريبت كه صاحب چندين دختر بوده و پسري نداشته است ، نذر مي كند كه صاحب پسري شود و كريبي تو را بر عهده بگيرد . پسردار شد و شد كريب تو !
اتفاقا دو سه روزي قبل از سفرم مسافت روستا تا شهر را با " حسين كريب " م همراه بوده ام . پير شده بود و عصا به دست ... اما سرپا بود ... چه مي توان كرد !؟
خدايش بيامرزد ... كريب مرا ....


( كودكي كه در جلوي او ايستاده ، منم .
 پشت سرمان هم ديگ هاي پلو ، دود دود مي كند ... در جشن ختنه سوراني ام )


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:33 |
امروز عصر بعد از سفر پنج روزه به آستارا ، اردبيل ، خلخال ، ماسوله و گذر از شهرهاي طول راه به خانه برگشتم . سفر هر چند تفريحي بود اما براي من به خراش روح و جان سپري شد ... فعلا بگذريم .
از همان لحظه ي اول با اجازه ي دوستان و همكارانم در جلوي چارچرخ نشستم تا بتوانم از طول راه عكس بردارم . عكس ها را به فرصت خواهم گذاشت .
دلم براي دنياي پر مهر و خيالتان تنگيده بود و خوشحالم كه باز ، به خيل خياليان پيوسته ام و با همدلان همراه شده ام .
قدم هايتان به راه و قلم هايتان به ماه !


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:27 |

با اينكه خيلي به مقصد ( هزارجريب - وزوار ) مانده است و عكسهاي زيبايي از طول راه به خصوص از خود منطقه ي هزارجريب باقي مانده ، اما سنگيني فشار خواب و سحرخيزي فردا براي آماده شدن سفري چند روزه به اردبيل ، باعث مي شود كه تا زماني ديگر با شما خداحافظي كنم . عكس هاي باقي مانده را به اميد حق پي خواهيم گرفت .
صبح ، سفري هستم و باشد كه بتوانم تصاوير و گزارش هاي درخوري براي دوستانم داشته باشم . ... در پناه زيباي بيكران ، زيبا باشيد !


    • خوش به حالتون حالا با این شهر های سر سبزتون هیییی دله ما رو آب کنید ما که آب و ازادمون تهرانی هستند چیکار کنیم کاش روستایی بودم
      May 14 at 5:05pm · · 1
    • من روح روستايي ام را به شما بخشيده ام ... من از حس حسرت شما كومه اي بر بلنداي تپه هاي اين ولايت خواهم ساخت مشرف بر همه ي شعرها و شاعرانه ها ....
      Friday at 5:55pm · "}">

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:23 |

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:21 |

بيش از 40 دقيقه به " وزوار" مانده است ...
 پياده شويد و در نهر كنار جاده ي جنگلي سر و صورتي به آب بزنيد . 1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:16 |
مقصد ما " وزوار" است ... هنوز نرسيده ايم ... 1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:14 |

ليوان را مي رويم تا هزارجريب 1391/2/21

    • Aalam Aflaki من سفر را خیلی دوست دارم ، این عکسهارا می بینم ، برای شما خوشحال می شوم ولی برای خودم غمگین ، آرزوی سلامتی و شادی برایتان میکنم . ممنون .
      May 13 at 6:02pm · · 1
    • خدا نكنه غمگين باشيد دوست مهربان من ! ... چرا آخه؟ ...
      ... همه ي آرزوي من شادي شما دوستان است
      May 13 at 6:05pm · "}">
    • Aalam Aflaki دوست دارم بروم سفر ، چون حالا نمی توانم غمگین هستم . این منطقه فوق العاده زیبا هست .
      May 13 at 6:11pm · "}">
    • سفر هم بروي ، نهايتش مي خواهي به همين برسي ؛ " زيباست ! " ...
      پس از همين زيبايي لذت ببر و ... گواراي وجود!
      May 13 at 6:16pm · "}"> · 1

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:9 |

ليوان به هزارجريب 1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:7 |

جاده ي جنگلي " ليوان " به " هزارجريب " جاده ي پرپيچي ست اما فوق العاده ديدني و زيبا .... اما شما رو به خدا زياد اونجاها نريد ... به همين عكس ها بسنده كنيد ...
زيباييش توي همين بكر بودنشه ...

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:3 |
ادامه ي سفر هزارجريب


+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 18:2 |
ليوان به هزارجريب . پنجشنبه ي پيش

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 17:44 |

ابرها را بر دوش گرفتم و به در خانه هايشان رفتم
گفتم :
برايتان آينده آورده ام
چهره درهم كردند
... رفتم

خورشيد را در جيب چپ پيراهنم گذاشتم و به در خانه هايشان رفتم
گفتم :
برايتان اميد آورده ام
چشمهايشان را بستند و سر برگرداندند
... رفتم

در مشتي خاك
در مشت ديگرم آب
به درگاه تشنگي هايشان رفتم
گفتم:
برايتان زندگي آورده ام
با لوچه هايشان جهت خروجي شهر را نشانم دادند
... رفتم

ابر رفته بود
خورشيد رفته بود
خاك رفته بود
آب رفته بود
من مانده بودم و دلبريدگي
با دست و قلبي تهي
با تمام خودم به در خانه هايشان رفتم
گفتم :
برايتان آزادي
آزادگي
آورده ام
... هيچ كس نبود جوابم دهد
فرياد گريستم
گريه فرياد كردم
پاهايم در خاك فرو رفت و ريشه دواند
خورشيد در چشمهايم نشست
آنقدر ايستادم و قد كشيدم كه سر و پيشاني ام از ابرها گذشت
از دستهاي از هم گشوده ام شاخه ها رست
باران گرفته بود و بهار
چشمه از كنار پايم جوشيد
... مي خواستم بروم
ريشه هايم نمي گذاشتند ...

الاني

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 17:36 |
قدم كه به كلبه ي من مي گذاري ،

 شمع چشم هايت را روشن نگه دار

 و روياي برنگشتن را در پاهايت بريز !

 كشتزاران تشنه ي من ، تشنه ي هر ابري نخواهند ماند . 

گياه روشن كلمات را از دهانت شاباش كن 

كه تمام وجودم در تكاپوي جنگل شدن است .
الاني

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 17:26 |
" اگه آدم خيلي دلش گرفته باشه ، از غروب كردن آفتاب خيلي لذت مي بره " ... شازده كوچولو/
اما اين عكس فقط يه غروب ساده نيست . سنگيني تنفرآوري هم در آن هست !

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 17:12 |

داريم حركت مي كنيم به طرف هزار جريب
از جاده ي ليوان شرقي
خيلي دوست دارم زودتر به بالا برسيم و عكسهاي زيباي آنجا را نشانتان دهم
اما حيفم مي آيد از مناظر طول راه صرف نظر كنم
1391/2/21

+ نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/02/31 و ساعت 10:8 |


Powered By
BLOGFA.COM