• Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    خوبي هاتو پست ميذارم
    زيباييتو شير ميكنم
    لايك ميزنم روي لبات
    تو كامنتات سير ميكنم ! ...
    · · · Yesterday at 12:00pm

  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 18:37 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    تاكسي! ... تاكسي !... اداره ي گاز ! ...
    امروز براي اولين بار سوار تاكسي ي شدم كه راننده اش يك زن بود ...
    خود به خود ، نميدونم چرا ياد گنده بولوف هاي عرب افتادم كه بيچاره زنهاشون حق بوق زدن هم ندارند و اون وقت ...
    رانندگيش هم تميز بود ! ... كم غلط و محتاط ! ...
    سر راهمون به خيابوني برخورديم كه وسطش يه چاله بود . انگاري كه با خودش حرف زده باشه ، گفت : " اين چاله رو واسه ي چي اينجا گذاشتن؟
    من هم كه انگاري دارم با خودم حرف مي زنم ( بدون اينكه نيگاش كنم ) گفتم: اينا رو براي زخم چشم ( چشم نظر) اينجا گذاشتند !...
    " زخم چشم" ، منو برد توي يه دنياي ديگه اي . به اين فكر مي كردم كه عجب رابطه اي بين اين " زخم چشم" با " زخم زبان" هست ! ... اصلا بين "چشم" و "زبان" ! ... دو بيتي باباطاهر يادم اومده بود ... "ز دست ديده و دل هر دو فرياد" ... اينكه نه خودمون و نه ديگرون از چشم و زبونهامون در امان نيستند . اينكه اگه كسي زياد داشته باشه يا زيبا داشته باشه ، از "زخم چشم"مون در عذابه و اگه كمدار يا نادار باشه از "زخم زبون"هامون... 
    غرق خودم بودم كه خانم راننده گفت : آقا! ... اداره ي گاز ! ... 
    دو بسته فيش اداره ي گاز دستم بود . يكي مربوط به مدرسه ام بود و ديگري مربوط به خانه ام. فيش خانه ام سه بار متوالي بود كه هي من پرداخت مي كردم و هي روي فيش بعدي به عنوان بدهكار ميومد. اول گفتم برم كار مدرسه ام رو انجام بدم . فيشها رو گذاشتم پيش آقاي فيش بين!... مبلغ نزديك به 700000تومان . از دو سه ماه پيش پرداخت نمي كرديم به اين اميد كه 50درصد تخفيف بگيره و ... آقاي فيش بين مي گفت : اين مبلغ با احتساب اون تخفيف هاست! يعني بايد اين مبلغ رو بپردازيد!... ديگه چيزي نگفتم . چون به اون آقا چه ربطي داشت كه من پولي ندارم و تازه ، بدهكار هم هستم !
    رفتم اتاق بغلي سراغ كار شخصيم . اتاق شلوغ بود . زن و مرد فيش به دست . نشسته و ايستاده . دودل بودم كه بايستم يا برم! ...
    · · · Yesterday at 11:11am
      • پویا کرمانشاهی عجب داستانی شده زندگی ماها..........
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki آره واللللا !!! شعر ميشه
      • سادا صمیمی فر قسمت بعدش ایشالا هفته دیگه...نه؟
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki درود بر تو سادا ! ... درود!
        راستش ... بذار بگم ديگه! ... يكي از دلايلي كه نيمه كاره گذاشتم اين بود كه ميخواستم ببينم اصلا كسي تا آخرش رو ميخونه؟ ... دلايل ديگه اي هم داشت كه بگذريم!... اما بعدش :
        آقاي گازي ، به يه خانمي گفت : "هر چند من در سيستم الان درست كردم اما در فيش بعدي هم مياد ( باز هم بدهي براتون مياد ) ..." اينو كه شنيدم ، با صداي بلند گفتم : " من هم جوابمو گرفتم ... خداحافظ! " ... و اومدم بيرون! ...
        همون كه پويا گفت : عجب روزگاريه !!!
      • سادا صمیمی فر خداییش عجب روزگاریه....مرسی که بقیه شو گفتید..وگرنه چه جوری تا هفته بعد صبر می کردم.!!!..بیشتر سریالها رو من به همین دلیل نمیبینم چون طاقت ندارم یه هفته صبر کنم ببینم چی شد ..چی نشد.!!!..مرسی زیاد...
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki مريسي تو كه مطلب رو تا آخر خونده بودي. اما نيمه كاره گذاشتن هم خودش لطفيه ها!! ..." جدايي نادر از سيمين" رو ديدي كه! ... لطف بزرگش توي همينش بود! ... به اين سبك هم عادت كن سادا جان! ...
        ممنونم ازت
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki نيمه كاره بودنش چند دليل داشت . يكي اين بود كه ميخواستم ببينم كسي تا آخرش رو ميخونه!... درود بر تو ساداي عزيز كه محبت كردي و خوندي ! ... من هم در جواب شما باقيش رو گفتم . ...
        اما اين عادت فرار از چيزاي نيمه كاره هم زياد خوب نيست.
        ميدوني چيه دوست خوب من ! ... دنياي ما دنياي كارهاي نصف و نيمه است . نميخوام خداي ناكرده غم به دلت بره اما همين مرگي كه توي سيستم خلقت ما تعريف شده ، كف همه مون رو مي بره و خيلي از روياها و آرزوهاي ما رو نيمه كاره ميگذاره .
        به بعضي نادلچسبي ها هم عادت كن سادا جان !
        23 hours ago · · 1
      • سادا صمیمی فر خیلی زیبا توصیف کردید دوست عزیز...درسته...قبول دارم ...این رویاها و آرزوهای نیمه کاره که گفتید خیلی دلنشین بود و واقعی....
        23 hours ago · · 1
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 18:21 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    از كجا و از چه گويد با شما 
    كفتري كه برج و بارويي نديد !؟
    آهويي كه چشمه سارش خشك شد 
    چشمه اي كه رنگ آهويي نديد !!
    · · · Friday at 8:52pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 18:17 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    شك ندارم كه از پاي گور من نهال اناري خواهد روييد
     و شكوفه ها خواهد بست ...
    ... حتي اگر در دريايم افكنده باشند !
    · · · Friday at 5:32pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 18:16 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    كودك كه بودم فكر مي كردم تنها دزدي اي كه ممكنه خدا نديده بگيره و حتي باريك الله هم بهت بگه ، همينه كه از ديوار يكي از باغ هاي انار اطراف ده ، بالا بري و همينجور خيره بشي به گلهاي انارش يا در يك باغ بزرگ گيلاس و آلبالوي رسيده قدم بزني ! ... 
    و من از اين دزدي ها زياد كردم ، البته در باغ هاي انار ... نه در باغهاي گيلاس و آلبالوي رسيده ... كه هنوز وقتش نرسيده ! ... هنوز دستم به دست باغهاي گيلاس و پايم به پايشون نرسيده !  ...
    · · · Friday at 5:27pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 18:12 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    ديگر منتظرت نيستم

    مثل زمين سوخته اي كه منتظر هيچ باراني نيست !

    و مسافر غريبي كه چشم انتظار پيشباز كننده اي نمي ماند !


    چه فرقي مي كند؟

    روز باشد يا شب !

    آفتاب باشد يا باران 

    برف ... 

    تگرگ ... 

                  ... يا مرگ !

    هر چه مي خواهد ، باشد !

                                       ... نباشد !

    ديگر منتظرت نيستم !



    ديگر منتظرت نيستم

              مثل ايستگاهي متروك 

                           كه چشم انتظار هيچ مسافري نيست !

    · · · Friday at 4:43pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 15:16 |

  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    اين مثنوي تمام امروز ( جمعه 1391/1/18 ) وقتم رو گرفت . ببينيد ! 


    تو چه حق داري بگويي اين و آن ؟

    هر چه من گفتم ، بگو چشم و همان !

    چشم خود را هم از اين دنيا بدوز !

    جز همان هايي كه گفتم : برفروز !!

    لانه مي خواهي ؟ ... خودم مي پرورم !

    دانه مي خواهي ؟ ... خودم مي آورم !

    آب را از آسمان و از زمين ،

    پيش تو مي آورم اي نازنين !

    چه نيازي هست بيرون در شوي !؟

    پيش چشم مردم ديگر شوي !

    جنس مردم گر چه چون تو خاكي است ،

    جانشان - جان تو ! - از ناپاكي است !

    چشم هاشان چشم قوم و خويش نيست

    اعتمادي هم به چشم خويش نيست !

    قلبشان اين سو و آن سو مي زند

    زندگيشان ، مرگ  سوسو مي زند !

    تو چه مي داني كه اينان كيست اند !؟

    مهرباناني كه گفتي ، نيستند !!

    مهربان من ، تو هستي اين ميان

    مهرباني ها كن و اينجا بمان !
    ...
    " مهربان " ،  چندي ميان لانه بود

    گرم خور و خواب و آب و دانه بود

    در امان از خنده ها و خشم ها

    چشم خود را بسته بود از چشم ها

    گرچه اطرافش پر از آواز بود ،

    گوش او بر بي صدايي باز بود !

    صاحبش او را سفارش كرده بود ؛

    مهرباني را به كارش كرده بود

    "مهربان جان ، مهربان جان ! "هاي او

    خنده مي شد لاي دندان هاي او

    شب كه در بستر به جوي اش مي كشيد ،

    بوسه ها بر زير و رويش مي كشيد !

    صبح ، صاحب بود و خورشيد بلند

    "مهربان" در لانه با گيس كمند

    آشيانه ظاهرا آرام بود

    آسمان هم در خيالي خام بود

    جانب ي دريا و امواج غيور

    جانب ي هم جنگل و كوه صبور

    هر يكي سرگرم كار و بار خويش

    هر يكي دلخوش به هر مقدار خويش

    هر يكي فرمان بر و فرمان پذير

    هر يكي در طاعتي از يك امير

    هر اميري مهربان ي داشته است

    مهربان هم آشياني داشته است

    موج و ساحل گر چه كل كل داشتند،

    چه خبر از كوه و جنگل داشتند ؟

    دره اي هم كه خيال اوج داشت ،

    چه خبر از حال و روز موج داشت ؟

    هر كدام از جزء جزء زندگي ،

    بند كار خويش بود و بندگي !

    ناگهان ...

    ...

    ناگهان سنجاقكي از جنس باد ،

    از كنار رود ، دره ، پر گشاد !

    بال و پر زد تا به بالاهاي كوه

    در پي اش هم بال هاي پر شكوه

    بال ها پيوسته پيوستند به هم

    بادها در باد ، دل بستند به هم !

    كوه و جنگل پشت هم در باد ، پيچ !

    روح دره ، عاقبت ، آزاد ، پيچ !

    "مهربان" ، ناچار چشم و گوش شد

    هوشياري ديده و بي هوش شد !

    لحظه اي از لانه اش بيرون دويد

    هاي و هوي بال سنجاقك شنيد

    ديد جنگل مملو است از آشيان

    ديد جنگل مملو است از " مهربان" !

    گر چه يادي از اميرش كرده بود ،

    مهرباني ها اسيرش كرده بود ،

    چشم و گوشش ديد و دل بر باد داد !

    باد و بود صاحبش را باد داد !

    با تمام بادها همدست شد

    سمت دريا رفت و دريا مست شد !

    موج ها ، تا بادها را يافتند ،

    لذت شور و جنون دريافتند

    دل به هم دادند و ابري ساختند

    ابرها را كول باد انداختند

    ابرها را باد با خود برده بود

    مژدگاني بهار آورده بود

    "مهربان" هر چند برگشت آشيان ،

    مهربان تر بود از آن مهربان !

    آنچنان از مهر ، جان گرديده بود ،

    صاحبش هم "مهربان" گرديده بود

    چشم و گوشي داشت از دريا به كوه

    چشم و گوشي باشكوه با شكوه !

    او نه تنها چشم و گوش خويش بود ،

    چلچراغ " مهربان" خويش بود !

  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در یکشنبه 1391/01/20 و ساعت 12:22 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    در بساط اين عالم

    عالمي كه عالم نيست ،

    دل به آدمي بستم

    آدم ي كه آدم نيست !

    دلخوري فراوان است

    دلخوشي فراهم نيست

    غصه ها تلنبارند

    قصه اي به جز غم نيست

    شادي اي اگر باشد ،

    شادي دو آدم نيست !

    شادمانه خواني ها ،

    شادماني هم نيست !

    دم  ز همدمي دارد ،

    هم دم ي كه همدم نيست !

    بهترين اين مردم

    بدترينشان هم نيست !

    از كجا بگويم باز ؟

    از كجا كه دردم نيست !!؟

    ... گريه هاي پر دامن !!

    دامن ي كه گري ام نيست !

    از خودم نپرس از من

    از خودم كه يادم نيست ... !

    گردي از نبودم را

    هر كجا بگردم نيست !

    ... بي جهت بخندم چه ؟

    خنده اي كه خندم نيست !

    چاه و چاله بسيار است

    خال و خاله هم كم نيست !

    مسخره شده دنيا

    دينشان ، همينم نيست !
    · · · Yesterday at 5:48am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 19:31 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    در شهر دروغ 
    دروغ ، راست است  و راست ، دروغ !
    · · · Thursday at 8:02pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 19:17 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    دوست داشتن تو 

    تاوان سنگين كسي ست 

    كه هيچ وقت

    خودش را 

    به اندازه ي تو 

    دوست نمي داشت !
    · · · Thursday at 7:11pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 19:11 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    اصلا ... بهشت از تو ، جهنم از آن من !
    با اين بهشت ، جان برادر ... چه مي كني !؟
    · · · Thursday at 6:59pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 19:7 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    دل بر قرار مي كني و بر سر قرار 
    صدها هزار كشته تر از ما در انتظار
    · · · Thursday at 6:50pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 19:2 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    چارپاره اي قديمي كه فقط يك بار و آن هم در دانشكده خوانده شد . بند آخري هم بعدها
     به آن اضافه گرديد كه در اينجا مي آيد :


    هم صدا


    دلم با نغمه هاي كودكانه
    به سمت لحظه هاي داغ مي رفت
    به سمت كوچه هاي خاكي ده
    از آنجا تا كنار باغ مي رفت


    پرستوي خيال انگيز هجرت
    مرا با آسمان پيوند مي زد
    و گندمزار بر دامان تپه
    به رقص مي آمد و لبخند مي زد


    دل من با تمام مهرباني
    كسي را در خودش فرياد مي كرد
    نمي دانم چها مي گفت با خود
    چه كس را در سكوتش ياد مي كرد !


    هميشه زورقي مي برد از ذهن
    مرا تا التهاب نوجواني
    برايم گاهگاهي قصه مي خواند
    تمام قصه هايش آن زماني !


    چه دوران قشنگي داشتم من
    كه با خود شادماني ارمغان داشت !
    بگو آن شادماني هاي ما را
    كدامين كهكشان بيكران داشت !؟


    تو هم انگار با من بودي آنجا
    همان جايي كه گفتي دوست هستيم !
    همانجا كه به رسم سنگ بازي
    سكوت شيشه ها را مي شكستيم !


    همانجا كه پس از هر بار بازي
    محله با محله جنگ مي شد
    و فردا صبح با هم گرم بازي
    ولي بازي خودش هفسنگ مي شد !


    ته كوچه هياهوي سر ظهر
    دل همسايه ها را ريش مي كرد
    خدا رحمت كند ملا علي را
    كه ما را تا سه كوچه پيش مي كرد !


    تو پيش از من كنار باغ بودي
    همان باغي كه بوي سيب مي زد !
    همان باغي كه گردو و انارش
    خيال بچه ها را جيب مي زد !


    بپرس از آن تمشك كهنه ي باغ
    چگونه ميوه ها را مي ربوديم !
    هنوز آن باغبان پير زنده است
    مگر ما دزد باغ او نبوديم !؟


    تو شايد برده باشي پاك از ياد
    تمام روزهاي پاك بازي !
    ولي من در ميان گور خود هم
    چه حالي مي كنم با خاك بازي !!


    ...چه مي شد ارغوان سينه ي من
    به ياد نوجواني گل نمي كرد ؟
    دلم يك گوشه اي آسوده مي خفت
    و در من تشنگي غلغل نمي كرد ؟


    من از روياي سبز ابر گفتم
    كه دنبال زمين تشنه مي گشت
    كوير سينه ام با ناله اي گفت :
    "چرا هرگز نمي بارد بر اين دشت"؟!


    ****** ****** *******

    چرا اي هم صدا با من نخواندي
    سرودي كه بلندآوازه باشد ؟
    قرار بي قراريمان قرار است ،
    كنار دردهاي تازه باشد !


    1369 - 1376
    · · · Thursday at 5:53pm
      • هميشه زورقي مي برد از ذهن
        مرا تا التهاب نوجواني
        برايم گاهگاهي قصه مي خواند
        تمام قصه هايش آن زماني !
      • خدا رحمت كند ملا علي را
        كه ما را تا سه كوچه پيش مي كرد !
      • Baharak Salehi یادش بخیر
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki واقعا ...بخصوص براي ما كه قيد هر چي دانشگاه رو زديم ...
      • مرتضی قاسمی سیّد، من نوار اون شب شعر رُ دارم.، با صدای خودت :-)
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki بدجور دلم پيش اون بچه ها و اون روزاست ... حتي اون روزاي خودم ...
        جاهليت خاصي داشتم ، دلم براي اون ناداني هاي خودم تنگ شده ... زيبا بودند . خوشحالم كه شما و چند تاي ديگه رو اينجا مي بينم .
      • مرتضی قاسمی سیّد جان، عکاس کی بوده؟ من تو کف انتخاب زاویه‌ش موندم... انگاری در اصل قرار بوده از میکروفون عکس بگیره، شانسکی تو هم افتادی تو عکس :-)
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki ههههه راست ميگي ! ... غيرخودي بودند! ... جالبه كه از اون برنامه هاي خودمون هيچ عكسي ندارم( كانون ادبيات رو ميگم) اما اين برنامه ي ما نبود. اولين بار برنامه اي كه داشتم همين عكسه بوده . بعدش توقف داشتم تا موقعيكه خدابيامرز "خواجه صالحاني" استارتي زد و بعدش شماها دنبالشو گرفتيد و شد آنچه كه من تا آخرش رو نبودم كه ببينم چي شد ... اما چيز جالبي بود ... اگه از آخرش خبر داري ، بهم بگو! ... اون فضا و دوستي رو دوست داشتم...
      • مرتضی قاسمی بعد از خدابیامرز علی‌مراد، من شدم مسئول کانون و رفتم دنبال کار مجوز و بودجه، ولی هیچ جوابی نگرفتم. چند تا برنامه همین‌جوری اجرا کردیم و اتاقمون با دفتر نهاد یکی بود، تا اینکه بچه‌های نهاد زیرآبمون رُ زدن. ما هم برای اینکه کانون از هم نپاشه قرار گذاشتیم که بریم زیر نظر انجمن اسلامی اون موقع. ایوب مرادی هم شد مسئول کانون. یکی دو تا برنامه اجرا شد و بعد از اون من هم فارغ‌التحصیل شدم و رفتم... از اینجا به بعد رُ باید از ایوب بپرسیم.
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki جالبه ... نميدونستم اينها رو ... از ايوب مي پرسم ... به وصيت پيرتون عمل نكرده بوديد . همون موقع همين حميد ضيايي هم همين طرح رو داشت . نگذاشتيم . بايد يادت بياد . در به در بوديم . بچه ها بايد يكي از ماها رو توي محوطه ي دانشكده پيدا مي كردند تا كارهاشونو تحويل بدهند و ... اما بهتر از اين بود كه زير مجموعه ي ديگران قرار بگيريم . به هر حال اين براي شما تجربه شد چون من قبلا تجربه كرده بودم و ميدونستم ... اميدوارم ببينمتون ... دلم براي همتون تنگ شده
      • مرتضی قاسمی اما یک فایده داشت، ماهیت انجمن زمان ایوب با انجمن قبل از اون‌ها، زمین تا آسمون فرق می‌کرد.
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki اگه بخوايم تسامحي نگاه كنيم آره ... اما هر كاري اصوليش خوبه ... بگذريم.
        اگه تونستي يه برنامه اي بذار يه جوري بچه ها يكي دو سال يه باري همديگه رو ببينيم ... از 1400 به بعد هم عملي بشه راضي هستيم ...
        مي بيني چقدر به زندگي اميدوارم !!!؟؟
      • همه گرفتار شدن سیّد، ولی بذار ببینم چی می‌شه. خودم هم خیلی دلم می‌خواد.
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki من حاضرم همه دست به دست هم بديم ، گرفتاري رو گرفتار كنيم . بخوايم مي تونيم هااااا !!!
      • مرتضی قاسمی من چاکرتم سیّد، ما زورمون رُ می‌زنیم تا ببنیم خدا چی می‌خواد :-)
      • Seied Hasan Hoseini Roudbareki آقايي مرتضا جان ! ...موفق باشي !
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 17:10 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    درياي انزلي . پنجم نوروز امسال
    · · · Thursday at 5:06pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در شنبه 1391/01/19 و ساعت 17:2 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    انار تي تي من !

    وقت ي 

    كه داشتند شادي ها را تقسيم مي كردند ،

    چراغ ها را تقسيم مي كردند ،

    سهم كه بودي؟


    من قبول ندارم !

    بايد گل ها را دوباره تقسيم كنند !
    · · · Yesterday at 2:07pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1391/01/18 و ساعت 21:33 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    هم راهان

    گرم گوش ماهي ها بودند و

    مرا گوش ،

    به ماهي ها ...

    مرا

    در ميانه ي اين دريا

    گمشده اي بود

    ماه ي بود !

    ماهي اي بود !!


    ديشب 1391/1/16
    · · · Yesterday at 4:55am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1391/01/18 و ساعت 20:36 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    يك نكته ي فيسبوكي !

    1 - در فرهنگ قبايلي تركمانان ( كه فقط يك پوشش زن تركمن از نظر تنوع رنگ ها و تركيبشان به علاوه ي تزييناتي كه به عنوان آرايش بر خود مي آويزند ، كافيست كه من يكي را ديوانه كند ! ) ، "داستان مثل" جالبي ست در مورد شوهر دادن دختران به ديگر قبايل ... و آن هم اين است ؛ كه همچون ريزه سنگي كه در چاهي بيفكني ، گم مي شود و برنمي گردد ، دختري هم كه از قبيله بيرون رفت ، به قبيله برنمي گردد!...

    2 - چند روزي كه بر ساحل خزر به دريا مي نگريستم ، به ياد آن "داستان مثل" تركمانان افتاده بودم و اينكه اگر آن ريزه سنگ را در دريا بيفكني ، ابدا پيدا نخواهد شد . چه بسا كشتي هايي كه رفته اند و پيدا نشده اند هنوز . 

    3 - و اما امروز ... فيسبوك و كلا اينترنت مرا به ياد آن "چاه " و آن "دريا " انداخت .
    بي هيچ توضيح بيشتري از خودم مي پرسم ؛ آيا عكس ها و نوشته هاي ما هم در اين چاه و اقيانوس لايتناهي گم خواهد شد؟
    · · · Yesterday at 4:34am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1391/01/18 و ساعت 19:10 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    سالهاي سال 

    بر روي همه ي سواحل جهان بنشين !

    رو به دريا

    رو به خودت !


    وقتي 

    حرفي براي گفتن نداشته باشي ،

    دريا هم چيزي براي گفتن ندارد !
    · · · Yesterday at 4:03am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در جمعه 1391/01/18 و ساعت 19:6 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    از هداياي سفرم به دوستاني كه شما باشيد !
    بندر انزلي - پنجم عيد امسال
    عكاس هم كه طبق معمول خودم هستم .
    · · · 21 hours ago
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 20:7 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    چه از اين دردناك تر ، كه در كار دست گيري ديگران باشي تا به
     چاله اي نيفتند اما تو را به چاهي دچار كرده باشند و به سراغت
     نيايند مگر براي دستگيري !
    · · · 23 hours ago
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 20:3 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    از آن همه درخت كه كاشتيم سال پيش

    حتي يكي محض تبرك نمانده است !

    امروز ... به ياد آن نهال ها و به ياد " حيدر خوشرفتار " عزيز .

    امروز ...
    تا چشمم به حياط مدرسه افتاد ، ياد پارسال افتادم كه چه قدر به اين همكارم
    ( آقاي خوشرفتار ) گفتم كه اين حياط ، مناسب درختكاري نيست و بي جهت
    از وقت و انرژي ات هزينه نكن! ... گوش نكرد و كرد و عاقبتش اين شد كه امروز
    هيچ يك از آن درختها نبود . آخر ، حياط كوچك مدرسه اي با دو شيفت كاري و
    چند صد دانش آموز و ... معلوم است كه ...
    عجب حكايتي بود اين خوشرفتار !
    جزو معدود كساني بود كه اسمش به رسمش مي خورد . بي نهايت خوشرفتار بود . به همين خاطر خيلي از بچه ها تا مدتها نمي دانستند كه اين " خوشرفتار" صفت و لقب اوست و يا نام خانوادگي .
    يك روز ، يكي از دبيرانمان تعريف مي كرد كه اواسط سال تحصيلي يكي از دانش آموزان گفت :
    "- آقا !
    - بله ... جانم !
    - يك سئوالي خارج از درس بپرسم اشكالي نداره ؟
    - سئوال ؟!! ... ( با تعجب گفتم ) خوب ... بپرس !
    - ... ناراحت نميشيد ؟!؟
    - نه ! ... چون مطمئن هستم شما سئوالي نمي پرسيد كه خارج از ادب باشه !
    - ببخشيد آقا ... فاميلي آقاي معاون ... فاميلي آقاي خوشرفتار چيه؟"
    · · · 22 hours ago
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 19:9 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    دل به هر جاده اي كه بسپاري ،

    اولش از فروغ مي گويند

    بعد عمري عبور مي فهمي ؛

    جاده ها هم دروغ مي گويند !
    · · · Yesterday at 5:55am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 18:59 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    دريا دروغ نيست ...

    موج ها

    به ساحل كه مي رسند ،

    شهيد مي شوند


    اي كاش مي دانستي

    چشم انتظاري هاي مرا

    در چشم هاي موج
    · · · Tuesday at 7:25pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 18:54 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    انزلي . پنجم نوروز امسال
    بسيار خوش جايي بود . حيفم آمد كه شما را هم شريك نكنم !

    دو تا صندلي خالي

    رو به آسمون و دريا !

    آدما حواسشون نيست 

    شماها بياين ، پري ها !!


    الاني1391/1/16
    · · · Tuesday at 7:10pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 11:52 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    پنجم عيد . انزلي . در يك پارك و مركز رفاهي .
    · · · Tuesday at 6:36pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 11:40 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    از سفر تعطيلات عيدم به بندر انزلي برداشته ام
    1391/1/5
    اين قايق شما را به ياد چه چيزي مي اندازد ؟
    · · · Tuesday at 4:21pm
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 11:20 |
  • Mehdi Jaberi ابدا سید جان . من لذت بردم از آن . همیشه شاد باشی و کامروا . یاحق
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki نسرين خانم عزيز ! شك نكن اگه دفعه ي بعد برم بندر انزلي ، غيرممكنه كه يهويي يادت نيفتم . اگه هم فراموش كنم ، دريا يادآوريم ميكنه
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki درود بر تو مهدي جان ! ... رفتي !!؟ خدا به همرات ! ... اما من بهت نگفتم كه به ياد چي افتاده بودم ! ... اما همين قدر بگم كه در حين عكاسي هرر و هرررر و كرررر و كرررر مي خنديدم . ... فردا شب ميگم چي بود!
  • Mehdi Jaberi باشه . شما هم مثل سریال ما رو هی هوائی کن ... ما که تا نفهمیم نمیریم ... تا فردا بدرود
    Tuesday at 6:07pm · · 1
  • Nasrin Behjati ممنونم ... من عاشق دریا هستم ... و بازار ماهی فروشها ! یک تور ماهیگیری از اونجا گرفتم گوشه ای از خانه ام را با قایق کوچک و فانوس دریایی و گوش ماهی تزیین کردم !
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki بدرود مهدي جان ! ...
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki نسرييييين !! ... وااااي !! ... تو با اين كارت دريا رو بردي توي خونه ات !...
    ديگه امكان نداره ، دريا رو ببينم و يادت نيفتم ! ... اي كاش ميشد درياي تو رو هم ببينم ...
    دريا بماني ... عاشق !
  • Mir Javad Seyyed Hosseini یاد سهراب عزیز : قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه ی عشق قهرمانان را بيدار كند.
    Tuesday at 6:26pm · · 2
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki ممنونم . ببين سهراب چه كرده ! ... يك قايقي ساخته كه اگه همه ي قايقهاي دنيا آب لرزه بيفتند ، قايق سهراب به سوي روشنايي ميره ... از قايق و درياي "نسرين "براي همين ذوق زده شده بودم .
  • Albaloo Tutfarangi انزلی! من ، اون و ...
    Tuesday at 7:25pm · · 1
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki ‎... و توت فرنگي ! ... خوش باشي هميشه !
  • Albaloo Tutfarangi و چه رویایی... که تبه گشت و گذشت... و چه پیوند صمیمیت‌ها که به آسانی یک رشته گسست
  • Baharak Salehi پشت دریاها شهریست/قایقی باید ساخت...
    Tuesday at 7:48pm · · 1
  • سادا صمیمی فر شاید این روزا من یه کم منفی هستم....برای من در نظر اول مثه اسارت اومد...که انگار این قایقه بد جوری اسیر این ستونه است...یه حسی برام ایجاد می کنه..انگار ملتمسانه منتظر رهایی است که در دریا رها بشه.....
    Tuesday at 8:22pm · · 1
  • مهدي جليلي این یک قایق نیست!
    مهدی فوکو
  • Alireza Hamidi قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki بهارك نازنين و جناب حميدي عزيز ! ممنونم از نظرتون كه شبيه هم نيز بود
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki سيد مهدي جليلي خودمون ، چطوري بابا ! ... عيدت سعيد باشه! ....
    عبارتت فوكويي بود يا فوكولي بود؟ ... توضيح بدي ، بد نيست!
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki اما ساداي عزيز ! ... نظرت متفاوت از بقيه بود . راستشو بخواي ، خيلي خوشترم اومد . به خاطر همين تفاوت .
    دوستان خوبم ! ... قايق سهراب رو ول كنيد !! ... خودتون ببينيد! ... ديد شما بدون شك متفاوته ... دنياي ما هم دنياي سهراب نيست! ... حتي دنياي سادا هم نيست! ... بريم به دنياي خودمون ! ... هر چي بود و هر چي شد! ... بعدش ، به اجماع زيباترينش رو انتخاب مي كنيم!
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki دارم با خودم فكر مي كنم ؛ مبادا بيشتر دوستان ستون و ريسمان رو نديده اند !...
  • Mehdi Jaberi آقا س لام و علیکم .. جواب موسابقه ی دیشبتونو نمیدین ؟ :)))
    15 hours ago ·
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki دمت گرم ... خوشم اومد ! ... بايد اينو ازت ياد بگيرم ؛ سماجت و پي گيري ! ... چشم ... ميگم ...اما كمي از گفتنش خجالت مي كشم ....
    14 hours ago · · 1
  • Mehdi Jaberi اختیار دازین آمو .. ما دیشب خوابوم نبرد هیچ . برعکس لهجمون هم عوض شد.
    14 hours ago · · 1
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki باشه چشم ! ... اما شما دوستان من همه تون خوش ذوق بوديد برعكس من ....
    اما من به ياد چي افتاده بودم !!؟ ...
    ما روستا زندگي مي كنيم .... خيلي از ماها كشاورز و بخصوص دامدار هستيم ...
    14 hours ago ·
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki كنار در خونه ي ما تير چراغ برقه
    همسايه ي ما گله ي گوسفند داره . چوپان است
    همسايه ي ما خر هم داره
    به گردن خرش ريسمان وصله
    خونه كه مياد خرش رو به تير برق مي بنده...

    ببخشيد منو ديگه ... ديديد چه بي ذوقم ! ... اين قايق منو به ياد خر همسايمون انداخته بود ؛ خر " اكبر تجري " ( اكبر گلل - گل علي! ) و خدا ميدونه كه موقع عكس گرفتن چقدر خنديده بودم .
    12 hours ago · · 1
  • Mehdi Jaberi اينم از نتايج روستا كريزي ي كه ما نتونستيم بكيم . اي ول داداش . شاد باشي
    12 hours ago · · 1
  • مهدي جليلي عکسی بر عکس خودش
    قایقی که آب را خیال می کند
    غرق می کند این قایق
    نگاه را
    ماه را
    هر آنچه در راه را
    (الانیه!!!
    گفت و گو با عکس )
    11 hours ago · · 1
  • سادا صمیمی فر اوووووف....ماجرا خر همسایه بود؟؟؟ منو بگو چه شاعرانه تفکر کردم!!!
    کلی خندیدم...مرسی...لازم داشتم این خنده رو اساسی....
    10 hours ago · · 1
  • هييييييي دوستان !!! دم همه تون گرم! ... اين احساس شما رو من هم داشتم اول اما خواستم يه جورايي متفاوت تر ببينم .
    سالم و درستش همون بود كه شما گفتيد و بخصوص سادا گفته بود ... هدف من ، گرفتن حس و نظر شما بود . درود بر شما و احساساتتون !
    همه تونو دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    3 hours ago ·
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در پنجشنبه 1391/01/17 و ساعت 11:17 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    زن ، عشق من است و عشق من ، زن !

    اين عشق ، من ام من ام نباشد !

    واي من اگر زنم  نه عشق ام ،

    معشوقه ي من ، زنم نباشد !...
    · · · Yesterday at 7:24am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1391/01/16 و ساعت 22:30 |
  • seied Hasan Hoseini Roudbareki
    بدون او ... كه در من تاب خورده است ،

    الهي آفتابش هم نباشد !
    · · · Yesterday at 5:43am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1391/01/16 و ساعت 22:20 |
  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    اگر از کوچه شان افتد گذارم ،

    دلم را روی دستم می گذارم !
    · · · Yesterday at 4:26am
  • + نوشته شده توسط سيد حسن حسيني رودباركي در چهارشنبه 1391/01/16 و ساعت 22:9 |


    Powered By
    BLOGFA.COM