مژده ی آوردن نان
تا کسی را گرسنه نگه نداری ،
نمی توانی به او مژده ی آوردن نان بدهی !!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۹/۱۰/۳۰ ساعت 9:49 توسط سيد حسن حسيني رودباركي
|
تا کسی را گرسنه نگه نداری ،
نمی توانی به او مژده ی آوردن نان بدهی !!
سال هاست ، سال هاست
نه می نویسم
نه می سرایم
که
قلمم را سیلاب خورده است
کاغذم را طوفان برده است
... با این همه
غریبی قریب
قریبی غریب
خموشی روشن
روشنی خموش
در من می نویسد
در من می سراید
و مدام به من می گوید:
" بیا با هم برقصیم " !
بی عقلی ،
چیزی شبیه بی خانمانی است .
- آدم نادان چه می کند؟
- جستجو!
مثل آهویی تشنه که دشت ها و دامنه ها را می دود .
( - و اگر ندود!؟؟
- آدم نیست . چیز دیگری ست! )
- سیراب می شود؟
- هرگز!
تشنه تر می شود . آگاه تر می شود بر ناآگاهی های خویش.
- سپس چه می کند؟
- بیشتر می دود!
- خسته نمی شود؟
دویدن و بدون خستگی؟ ... اما شوق رسیدن به چشمه ای دیگر ، شادابش نگه می دارد.
- این همه ، چه فایده ای برای او دارد؟
- دویدن !!!
همه چیز ازآب،جان گرفت اما از "نان" آغاز شد .