غروب بود
شرجي بود
بين چهار روستا يك تپه بود
نزديكي هاي تپه ، يك چاه آب بود
نزديكي چاه ، يك استخر بود
خورشيد سرخ بزرگ كم سو
پشت تپه فرو مي شد ،
كه تن تو را از استخر ، بيرون كشيده بودند
پريروز همين موقع ها بود كه با هم آشتي كرده بوديم
و چون مي دانستي كه كتاب ها را دوست دارم ،
مرا به ديدن كتاب هاي " عمو حسين" ات بردي ؛
در بالاخانه ي گلي و كوچك پدر بزرگت ( حاج كوچك )
و ديروز
همين وقت ها ... غروب
دور روستا را قدم مي زديم
و حرف ؛
از شهر
از دبيرستان
از انتخاب رشته ...
عرياني ات را بر كناره ي استخر آوردند
و با شكم بر زمين خوابانده بودند ات
بچه ها دور "علي" جمع بودند
شما با هم به استخر رفته بوديد
ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود ؛
علي مي گفت !
رييس پاسگاه كه آمد ،
حلقه ي بزرگي از مردم زده شد بر گردت
گفت : برش گردانيد!
از دهان تا گردن و سينه ات پر از كف بود
ديگر مطمئن شدم "ابوالفضل" تمام شده است
از حلقه ي مردم بيرون رفتم
آن سوتر از استخر
آن سوتر از چاه
آن سوتر از تپه
آخرين خط از روشنايي روز
در افق خط مي خورد
خط باريكي از سياهي و سرخي !
اين خط آخر نوجواني ما بود
هيچ كس ندانست
تو هم ندانستي
من هم نمي دانستم ،
كه درست ، همان لحظاتي كه در كوچه هاي ده
از چشم ها و دهان روستا
به دنبالت مي گشتم ،
تو
استخر شده بودي
و غروب !
"علي" مي گفت :
" هر چه سعي كردم ، نتوانستم نجاتش دهم! "
... من هم نتوانستم
نتوانستم فراموش كنم آن دو نوجواني را كه
تازه با هم آشتي كرده بودند
من هم غرق رفته ام ابوالفضل !!
الاني ( بر اساس واقعيتي از روزهاي نوجواني ام )
تصوير هم از بالاي همان تپه است كه اتفاقا توسط همان "علي"
سالها بعد گرفته شده است .