تاریخ ، به انگشتانی با احترام یاد خواهد کرد که به سمت "خود" ، نشانه رفته اند.

نه !! ... داشتن قدرت مطلقه و منش "حق به جانب" ، ارزشی ندارد. چه در سطح کوچکی مانند خانواده و چه در سطوح بالاتر !
التماس میکنم به پایان این انگشت ها ( ی اشاره ی بالا گرفته شده توسط سیاستمداران خودمحور معاصر به هنگام سخنرانی هایشان ) بنگرید! و یا منتظر دیدن پایانشان باشید.
تاریخ ، به انگشتانی با احترام یاد خواهد کرد که به سمت "خود" ، نشانه رفته اند.


تاریخ را بعد از این ، پابرهنگان می نویسند.

ما در آسمانها سیر می کنیم!

ما در آسمانها سیر می کنیم!
افراط ما در آسمانگردی ست و افراط آنان(غربی ها) در زمینگردی!


 

... اما همینگونه نمی ماند.
می بینید که غربی ها به فرهنگ و معنویت شرقی تمایل نشان می دهند؛ 
یوگا ... مولانای رومی ... بودا ... و .....
و ما شرقی هم به ناچار 
به زمین خیره خواهیم شد !

این 
برای ایجاد تعادل است.

چه چیزی باعث شده که به سمت تعادل حرکت کنیم؟
پاسخ:
آگاهی روزافزون ما (غربی ها و شرقی ها) از احوالات و دنیای یکدیگر.

این """ آگاهی"""های روزافزون ، زندگی بشر را شکل جدیدی خواهد داد.


... پنیر مرا چه کسی جابجا کرد؟
....( کودکانم امروز باعث شدند که برایشان این کتاب را بخوانم. به آخر کتاب که رسیدم ، دیدم چهار ساله ام،خوابش برد و این هشت ساله ام خیلی خوشحال است و جست و خیز می کند)

نقد اسطوره ای خواندن قسمی از تاریخ کهن ایران

نکته بر نظر استاد جنیدی ( نقد اسطوره ای خواندن قسمی از تاریخ کهن ایران به تقلید اسطوره شناسی غربی)  این است که غربی ها از انقلاب علمی  و رنسانس به بعد ، در مطالعه ی تاریخ هم ، مبنا را شهود عینی و مستند تاریخی قرار دادند و هر آنچه غیر مستند و غیر قابل حس بود را اسطوره و ما قبل تاریخ نام نهاده اند. حالا اگر ما اگر این مبنای نامگذاری و تحقیق آنها را می پذیریم، باید انتهای مستندات و شواهد حسی و عینی تاریخی خود را مشخص کنیم و لابد هر آنچه به ماقبلش برگردد، لاجرم اسطوره ای و ما قبل تاریخ نامیده میشود. مثلا ما میتوانیم بگوییم ؛ طبق فلان و بهمان اسنادی، دوره ی مثلا کیومرث و ... تاریخی ست. چنانکه استاد جنیدی عزیز چنین می گوید. این ، چیزی نیست که ما را محق کند که نوع دیدگاه و نوعی از یک زاویه ی مطاالعاتی تاریخ را تبرئه کنیم.
... بهتر و مناسبتر این بود که ما اندیشمندانی در حیطه ی تاریخ و باقی مباحث اجتماعی داشتیم و داشته باشیم که خودشان در طبقه بندی تاریخمان صاحب نظر و نظریه بودند و باشند. 
مستلزم چنین ثروتی، "فکر منطقی و فلسفی"ست که متاسفانه کمی لنگ میزنیم. کمی که چه عرض کنم!... یونانیان از این جهت دست پیش را دارند اما کسی دست ما را که نبسته است! ... 
... باز هم تکرار میکنم که ما تا زمانیکه دل و مغز و چشممان را از "آسمان" ، _ حتی شده اندکی_ به نفع "زمین" ، برندوزیم، آن "فکر  منطقی و فلسفی" لازم برای تبیین مباحث و مبانی اجتماعی و فرهنگی و ... رخ نمی نمایاند.
سخنان استاد جنیدی درست است اما _بدانیم که _ ایراد کار جای دیگریست!

چو پرده دار به شمشیر میزند همه را

یاد اون شبی افتادم که مناظره ی احمدی نژاد و موسوی بود. دلم بهم گفته بود که شب مهم و مناظره ی مهمیه. شبی که به راحتی به صبح نمیرسه ، که هنوزم نرسیده! دلم یه کمی برای موسوی سوخته بود . حس میکردم مناظره براش مث دو ماراتن شده ؛ نفس نفسش رو حس میکردم . انگاری توسط لشکری از اجنه محاصره شده ...
خیلی دوست داشتم که عواقب اون مناظره رو بدونم . عقلم به جایی کش نداد جز اون روزی که توی حیاط دانشکده ، ساعتی قبل از بازی تاریخی فوتبال ایران-استرالیا که همه ی بچه ها دوست داشتن نتیجه ی بازی رو بدونن، فالی به حافظ زدیم و برخلاف باور بیشتر بچه ها ، حافظ مژده ی یک پیروزی ایی رو داده بود که با جان کندن به دست میومد.
بعد از دیدن فیلم مناظره ( چون موقع پخش مناظره مجلس عقدی دعوت بودم اما به دستگاه گفته بودم که مناظره رو برام ضبط کنه تا بعد از اومدن از مجلس عقد ببینمش که دیدم) دستانم ناخودآگاه رفت به سمت دیوان حافظ . در بالای صفحه ، این ابیات آمده بود :
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم ...
... چو پرده دار به شمشیر میزند همه را ...
و باقی غزل .

(مقدمه ي دفاعيه ي دومم در قضيه ي سرقت)

پريشب سخت در فكر همين پرونده و همين سارق و همين وكلا و ... بودم كه پدرم گفت :
"پسرم زياد خودت را ناراحت نكن ، 
هر كسي يك روز خواهد ديد آنچه را كه بايد ببيند ..."
و سپس اضافه كرد :
" او هنوز بر روي "مرد" نشاشيده است ، مي شاشد!"
گفتم:"يعني چه !؟ ... چطور"؟
گفت :
گويند پسربچه ي بي تربيتي بر رهگذران مي شاشيد و ديگراني براي ترغيب و تشويقش سكه اي به او مي دادند و پسربچه ، هر بار سكه را به نزد پدر مي برد و مي گفت : " امروز بر مردي شاشيدم " 
و پدرش مي گفت : " هنوز روي مرد نشاشيده اي !"
بارها بر اين منوال گذشت تا باري "مرد"ي كه پسرك بر وی شاشيده بود ، گوش او را گرفت و بريد و در دستانش نهاد و او را با اردنگي اي به سوي پدرش فرستاد . 
پسرك ، گوش بريده و خوني خود را به پدرش 
نشان داد و گفت : " ... گوشم را بريد" 
پدرش گفت :
" هاااا ... اكنون بر روي "مرد" شاشيده اي" !

(مقدمه ي دفاعيه ي دومم در قضيه ي سرقت)

" جن گونه"

از جلسه ي دادگاه ميام بابا !
من و هفت هشت مالباخته ي ديگه كه خونه مون سرقت شده ، عمدتا هم طلا و لبتاب . 
عجب سارق خونسردي بود
قبراق و سرحال
با دو تا وكيل ؛ يه خانم و يه آقا
... مالباخته ي بغل دستيم مي گفت:هيچچي ، بدهكار هم شديم!
... جدا از همه چيز ، سرقتش هم استادانه بود
همون كه گفته بودم ،،،
" جن گونه"

الان

 

وزوار ... صبح روز 22 ارديبهشت 1391 ...

وزوار ... صبح روز 22 ارديبهشت 1391 ...
... در عمق تصوير ، روستايي كه ديده مي شود ، "سفيد چاه" است .
نخستین قبرستان مسلمین در ایران؛ قبرستانی عجیب با قدمت ۱۲۰۰ سال با نقش‌های عجیب‌تر روی سنگ‌هایش در روستایی به نام "سفیدچاه" واقع است. قبر ملک بادله حاکم شمال در این گورستان قرار دارد. اگر چه این روزها کمتر کسی به سنگ‌های فرو رفته در خاک این قبر اعتنا می‌کند.
ابراهیم، منصور و عبدالرحمن سه فرزند امام موسی‌ابن جعفر(ع) و چندین تن از سادات مرعشی که روزگاری در آمل حکومت می‌کردند در سفیدچاه مدفون شده‌اند.

ضریح چوبی امام‌زاده که با گنبد نقره‌گونش در دل این دره زیبا می‌درخشد بنا بر نوشته‌ی کنده‌کاری شده‌اش ۸۴۰ سال قدمت دارد.


سفیدچاه که به روایت قبر حاج جرجیس سفیدجايی، سفیدجا و در روایت‌های دیگر اسپ ِ‌چاه، اسپ ِ تن و روبار نامیده شده در دره‌ای میان کوه‌های هزارجریب از رشته‌کوه همیشه باشکوه البرز، در بهشهرِ مازندران ِهمیشه واقع است جایی که مهربانی اجدادم را در آغوش خاکش پذیرفته است.


در توضیح بیشتر باید بگویم روستاییان و اهالی حدود ۴۴ روستا که مرکزش"سفیدچاه" است معتقدند خاک سفیدچاه مانند خاک وادی السلام است و جسد را تا سال‌ها سالم نگه می‌دارد.


نقش‌های قبور بنا بر روایتی بر اساس شغل مرده کشیده‌ می‌شد اما کمی بیشتر که دقت کردم این مورد کمتر رعایت می‌شد و بیشتر حال و هوای حکاک در آن‌ها مشاهده ‌می‌شود. و انصافا بعضی از این تصویرسازی‌ها به نقاش‌های خوان میرو؛- نقاش، مجسمه ساز، گرافیست و طراح اسپانیایی (۱۹۸۳-۱۸۹۳)- پهلو می‌زند!

پس از مرگ آخرین بازمانده‌ی سنگ‌تراشان و حکاکان مصیب‌محله، عمر حکاکی روی سنگ‌ها به ویژه سنگ‌های سیاه نیز به پایان رسیده است.

‏Photo: وزوار ... صبح روز 22 ارديبهشت 1391 ... 
...  در عمق تصوير ، روستايي كه ديده مي شود ،

حسين مريم بانو ... كريب من

از سفر كه آمدم خانه ، خبرم دادند كه " كريب " ات از دنيا رفته است .
كريب ؛ شخصي است كه در هنگام ختنه شدن فرزند ، به انتخاب اولياي او ، بر بالاي سر او مي نشيند و نقش اصلي تشريفات جشن ختنه سوران را انجام مي دهد .
انتخاب او بر اساس اعتقاد ،
اعتماد و محبتي ست كه صاحب يا صاحبان مجلس نسبت به او دارند . هر شخصي فقط مي تواند يك كريب داشته اما خود كريب چندين نفر باشد .
من خودم كريب خيلي ها بوده ام با خاطرات شنيدني و فراواني كه از آن كريب شدن هاي زوركي و بامزه دارم ... قصه هايش بماند براي بعد .
اما كريب من ، فقط همين " حسين مريم بانو " بوده است . قصه ي كريب شدن او هم جالب بود . مادرم تعريف مي كرد كه يك روز در گرماگرم پنبه چيني ها ، زن حسين كريبت كه صاحب چندين دختر بوده و پسري نداشته است ، نذر مي كند كه صاحب پسري شود و كريبي تو را بر عهده بگيرد . پسردار شد و شد كريب تو !
اتفاقا دو سه روزي قبل از سفرم مسافت روستا تا شهر را با " حسين كريب " م همراه بوده ام . پير شده بود و عصا به دست ... اما سرپا بود ... چه مي توان كرد !؟
خدايش بيامرزد ... كريب مرا ....


( كودكي كه در جلوي او ايستاده ، منم .
 پشت سرمان هم ديگ هاي پلو ، دود دود مي كند ... در جشن ختنه سوراني ام )


امپراطور

امپراطور : كسي ست كه مادرش او را بغل مي كند و با او عكس مي گيرد ...
كجا رفته اي ، اي دوران امپراطوري من !!؟؟ ...

اي كاش مي توانستم به آن روز برگردم
به آن روزگار ...

امروز همه ي پست هاي دوستان ، بيش از هر زمان ديگري بوي زلالي مي دهد
بوي خدا
مادر !
امروز مي توانيد هر پستي را چشم بسته لايك بزنيد !

شمين

  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    ‎"شمين" كوچولوي عزيزم ، ازم خواسته كه شعرش رو بگذارم فيس . 
    ميگه عموجان ! از طرف من به همه تبريك بگو ! ...
     عيدتون مبارك !!


    اي اي اي ميخونه آواز

    كي ميخونه ؟

    پرنده اي زيباست كه ميخونه آواز ؛

    لا لا لا 

    ما ما ما 

    نا نا نا 

    چه چه چه 

    عيد آمده دوباره 

    برام شادي مياره 

    گل و سبزه و باغها

    دشت سبز و آفتاب 

    ميان همه

    با همديگه

    ميگن بهار آمده !

    ميگن بهار آمده !


    شمين نرسي
    · · · 23 hours ago
  • خانه ي "حاج كوچك"

  • Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    خانه ي "حاج كوچك" (به فتح چ)
    همان خانه ي پدربزرگ ابوالفضل خدابيامرز كه در پست قبلي آورده ام .
    اين پيرزن هم مادر بزرگ او بوده كه چند سالي ست فوت شده .
    عكس رو چند سال پيش "علي ندري" گرفته .
    · · · March 9 at 3:01pm

      • يك روز قبل از اينكه ابوالفضل در استخر غرق بشه ، با هم از همين پله ها بالا رفتيم و او كتابهاي عمويش رو نشونم داد . 14 يا 15 ساله بوديم . يكي از كتابها در مورد جغرافياي انساني مازندران و طبرستان بود . ...
      • عاشق این سادگی و بی پیرایگیم!من بخشی از خودم رو این خونه،کنار معصومیت این دل بزرگ،این خونه آغشته به عطر کاهگل جا گذاشتم......تو شهر شلوغ،بین دود بوق و آدمای خط خطی،بو میکشم،شاید بخش مهم خودمو پیدا کنم!اگه پیداش کردین،میشه بهم برش گردنونین؟؟
        March 9 at 5:55pm · · 1

      • روح بزرگ و لطيف تو الان اونجاهاست خانم فرشته ي عزيز ! ...
        شاد باشي هميشه !!
  • نزديكي چاه ، يك استخر بود

    Seied Hasan Hoseini Roudbareki
    غروب بود

    شرجي بود

    بين چهار روستا يك تپه بود

    نزديكي هاي تپه ، يك چاه آب بود

    نزديكي چاه ، يك استخر بود

    خورشيد سرخ بزرگ كم سو

    پشت تپه فرو مي شد ،

    كه تن تو را از استخر ، بيرون كشيده بودند

    پريروز همين موقع ها بود كه با هم آشتي كرده بوديم

    و چون مي دانستي كه كتاب ها را دوست دارم ، 

    مرا به ديدن كتاب هاي " عمو حسين" ات بردي ؛

    در بالاخانه ي گلي و كوچك پدر بزرگت ( حاج كوچك )

    و ديروز 

    همين وقت ها ... غروب

    دور روستا را قدم مي زديم 

    و حرف ؛

    از شهر 

    از دبيرستان

    از انتخاب رشته ...


    عرياني ات را بر كناره ي استخر آوردند

    و با شكم بر زمين خوابانده بودند ات

    بچه ها دور "علي" جمع بودند

    شما با هم به استخر رفته بوديد

    ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود ؛

    علي مي گفت !


    رييس پاسگاه كه آمد ، 

    حلقه ي بزرگي از مردم زده شد بر گردت 

    گفت : برش گردانيد!

    از دهان تا گردن و سينه ات پر از كف بود

    ديگر مطمئن شدم "ابوالفضل" تمام شده است

    از حلقه ي مردم بيرون رفتم 

    آن سوتر از استخر

    آن سوتر از چاه

    آن سوتر از تپه

    آخرين خط از روشنايي روز 

    در افق خط مي خورد

    خط باريكي از سياهي و سرخي !

    اين خط آخر نوجواني ما بود


    هيچ كس ندانست

    تو هم ندانستي

    من هم نمي دانستم ،

    كه درست ، همان لحظاتي كه در كوچه هاي ده

    از چشم ها و دهان روستا

    به دنبالت مي گشتم ،

    تو

    استخر شده بودي 

    و غروب !


    "علي" مي گفت : 

    " هر چه سعي كردم ، نتوانستم نجاتش دهم! "

    ... من هم نتوانستم

    نتوانستم فراموش كنم آن دو نوجواني را كه

     تازه با هم آشتي كرده بودند

    من هم غرق رفته ام ابوالفضل !!



    الاني ( بر اساس واقعيتي از روزهاي نوجواني ام )
    تصوير هم از بالاي همان تپه است كه اتفاقا توسط همان "علي"
    سالها بعد گرفته شده است .
    · · · March 9 at 2:51pm

    1390/10/20

    گزارشي از دو ساعت از يك روز

    از اداره ي بيمه كه بيرون آمدم ساعت ده و خورده اي بود . طبق نامه ي احضاريه ي شعبه ي 104 جزايي ، بايد سر ساعت 11 آنجا باشم . 50 دقيقه اي وقت داشتم . هوا هم خيلي دلچسب بود . تو خيال كن كه يك روز بهاري را وسط زمستان انداخته باشند . قدم كشيدم به خيابان و سي چهل متر كه رفتم ، خوردم به "باغ روسها" . وسط شهر گرگان . باغي بزرگ كه البته امروز به يك باغ سوخته شباهت دارد . يهويي دو چيز به ذهنم زد ؛ يكي خاطرات كودكي ام كه هر وقت با پدرم از اين مسير مي آمدم ... و او بود كه اين باغ را اولين بار به من معرفي كرد و من هم از او مي پرسيدم : " آيا ما هم در كشور آنها چنين باغهايي داريم؟" و او مي گفت : " حتما داريم! ... همه ي كشورها در كشور ديگر چنين جاهايي دارند! " دوم ، حادثه ي چند وقت پيش هجوم به سفارت انگليس . براي لحظه اي به دلم زد كه يكه و تنها اين باغ را آزاد كنم . مي گويم آزاد ، نه به اين خاطر كه مال روس هاست بلكه اگر مال پدرم هم بود ، همين را مي گفتم . چون يك چنين زمين بسيار بزرگي ، در قلب شهري كه مركز استان هم هست نبايد چنين زشت و معطل رها شده باشد .موقعي به خودم آمدم كه فهميدم از پشت تور فلزي ورودي باغ ، مشغول سياحت اين بقعه ي مباركه هستم . غرق باغ بودم كه بيتي به باغ دلم زد و فورا نوشتم :

    من در اين شهرخراب و تو در اين شهر ، خراب !
    هيچ كس نيست بيايد به خريداري ما !!

    ... همانطور كه راهم را مي كشيدم بروم با خودم مي گفتم كه روياهاي كودكانه را رها كن و با احضاريه اي كه برايت آمده فكر كن !
    چند روز پيش كه اين احضاريه به دستم رسيد، متعجب شدم ! آخر مرا چه به دادگاه !! ... چيزي هم در برگه ي احضاريه نوشته نشده بود كه بگويد براي چيست ... اما بعد از ساعتي متوجه شدم ؛ ... موبايل!! ... براي موبايلي بود كه ( به نام من بود اما ) از كيف خواهرم در ايستگاه اتوبوس زده بودند و ...
    يادش به خير! اواخر آبان در بازار وكيل شيراز بودم كه از اداره ي آگاهي شهرمان زنگ زدند و به من اطلاع دادند كه پيدا شده . 
    در ادامه ي راه ، از پشت پارك شهر ، افتادم توي خيابان اصلي . حالا مي شد آدم هاي بيشتري را در رفت و آمد ديد . براي لحظه اي كه سرم را بلند كردم ، چشمم به زيبا روي خوش قامتي افتاد ... سرم را پايين انداختم و با خودم گفتم " اين نه كار توست .. كه بارها خود را آزموده اي! ... اگر بازهم باور نمي كني ، محض امتحان اين بار هم به عقب برگرد تا عواقبش را ببيني ! " ... همين كه به عقب برگشتم ، ديدم كه از آن سوي خيابان ، كسي صدايم مي زند!...رييسم بود ... اخطارگونه لبهايش را به سويم ميگزيد و سر و ابرو كج كرده بود ! ... آخر ، من درست رو به روي اداره ام رسيده بودم ! ...
    ... و من باز هم در دلم خدايم را مست بودم ... مستم كرده بود ! ...
    جلوتر ، به سر "پاساژ شيرنگي" كه رسيدم ، ديدم كه خودپرداز بانك تجارت برخلاف هميشه خالي از مردم است . فكر كردم خراب است . اما سالم بود. كيفم را بين خودم و خودپرداز قرار دادم تا مبادا كسي بزند! ... پولي در حسابم نبود . هنوز كله در كلبه ي خودپرداز داشتم كه كسي آستينم را كشيد ... مرد و زن خيلي جواني بودند با كودكي در دستشان... ؛ " ببخشيد آقا !! ... زنم حامله است ( زنش را نشانم داد ) – قدمي از خودپرداز فاصله گرفتم و كنارشان ايستادم – مي خواهم زنم را ببرم بيمارستان!" . با اينكه چهره شان داد مي زد كه اعتياد دارند اما گمان مي كردم آدرسي مي خواهند . فورا با اشاره ي دستم ، بيمارستان نيروي انتظامي را نشانشان دادم . گفت : نه ! ... پول مي خواهيم !! ... 
    همانجور قدم زنان به فلكه ي شهرداري رسيدم . اگر ميدان انقلاب تهران ، مركز تهران باشد، ميدان شهرداري گرگان هم ، مركز گرگان است! در ضلع جنوب غربي اين ميدان ، دو كتابفروشي كوچكي ست . هر روز سال كه به اين تكه از پياده رو نگاه كنيد ، پر از جمعيت است ! آن قدر كه عبور عابرين پياده ، گاه ممكن نيست. بخصوص الان كه ستونهاي پل هوايي عابرين را هم جلوي اين دو كتابفروشي زده اند . دوست داريد بدانيد كه چرا هميشه ي خدا ، جلوي اين دو كتابفروشي مملو جمعيت است؟ ... 
    ... چون ، به شيشه ي ويترينشان كه نگاه مي كني ؛ يكدست پر از آگهي هاي استخدام و تقاضاي نيروي كار است! ... من چند سال پيش با يكي از مسئولان استاني نيروي انتظامي در اين زمينه صحبت كرده بودم و او هم متعجب بود كه چرا تا به حال فكرشان به يك چنين چيز مهمي نيفتاده بوده ... اما امروز كه داشتم از اينجا عبور مي كردم ... اينجا مجال اين صحبت ها نيست ، عبور كنيم !! 
    به ورودي دادگستري رسيدم . موبايلم را تحويل دادم . در صف ايستادم در انتظار تفتيش . جوان سرباز به خوبي واردين را وارسي مي كرد . دست تنها بود و صف ، طولاني تر مي شد . مردمان اعتراض مي كردند . يكي بلند مي گفت : "كه آقا ما هيچي نداريم ! ... بذار بريم بابا ! ... " مردك ناداني كه پشت سر من بود كمي هلم داده بود ؛ يعني زود برو جلو ! ... انگار صف نانوايي و اتوبوس است! هر چند آنجاها هم نبايد اينطور باشد ! . خودم را به ديوار چسباندم و گفتم : " شما عجله داريد بفرماييد!" . كمي خجالت كشيد و گفت : " اين سربازه لفتش ميده !" . گفتم : " پدر جان ! اگه من سلاحي در خودم قايم كرده باشم و برم اون داخل ديوانگي اي بكنم ، مسئوليتش با اين آقا ست !... مي فهميد يعني چي؟" . نوبت به تفتيش خودم كه رسيد ، نامردي نكرد و همه ي سوراخ سنبه هاي مرا هم گشت ! ... وقتي داشت سرشانه هاي مرا دست تجسس مي كشيد ، دهان به كنار گوشش آوردم و گفتم : " دمت گرم !! كارت را همينطور دقيق انجام بده !..." . اما من ناراحت رفتم . چرا كه داخل كفشهايم را نگشته بود . من مي توانستم در داخل كفشايم شيطاني قايم كنم !...
    به وسط سالن دادگستري كه رسيدم ... اطلاعات خيلي شلوغ بود ... خودم شروع كردم به گشتن ... تا اتاق 104 را پيدا كنم . 12 دقيقه اي گشتم . از داخل شعب هم مي پرسيدم اما آدرس همه اشتباه بود . ناچارا به اطلاعات رفتم ... معلوم شد كه بر هر دربي دو يا سه شماره است و تازه ترين شماره ، همان پلاكهاي فلزي زرد است . اما من چه مي دانستم !!
    25 دقيقه به 11 مانده بود . جلوي درب شعبه ي 104بر روي صندلي وسط يك صندلي سه نفره نشستم . تازه داشت چشمانم به دور و برم روشن مي شد . از ته سالن مرد جواني را مي آوردند، زنجير به پا و دستبند به دست ، دستي كه همدست دست يك سرباز بود ! ... راه رفتنش عجيب بود . مثل زني باردار كه دم در اتاق عمل راه برود !... با خودم گفتم شايد عمل جراحي كرده است ! . به راه رفتن بقيه كه دقت كردم فهميدم اين نوع راه رفتن به خاطر زنجيري ست كه پا دارند . 
    همه ي متهمان زنجير به پا ، همانجور گشاد گشاد راه مي روند !
    با يك نگاه ميشد فهميد كه همه ي حاضرين در دادگستري از 5 دسته خارج نيستند :
    1 – قاضيان ، كارمندان و كاركنان دادگستري كه نشانيشان اين است كه چهره هايشان عادي ست .
    2 – سربازاني كه مادام بين دادگستري و زندان در چرخش اند و همدست (!) متهمانند . 
    3 – متهماني كه دست و پاي در زنجير دارند . همدست (!) سربازانند . 
    4 – مردمان مراجعه كننده كه اغلب نشانيشان اين است كه برگه يا پوشه اي در دست دارند و مضطربند . 
    5 – وكلا . بيشتر وكيلان جوان كه نشانيشان اين است كه كيف بر دوش يا دست دارند . 
    ... از سالن پشتي صداي داد و فرياد مي آمد . ماموري در سالن ، بي سيم به دست ، مي رفت و مي آمد . زناني با چشم اشكبار و گريان از شعبه هاي دادرسي بيرون مي آمدند . يك زنداني دست و پا بسته اي را همينكه به سالن آوردند ، بستگانش براي روبوسيش رفتند . خيلي سعي كردم به چشم و چهره هايشان دقيق شوم شايد بتوانم نواي غريب و مشتركي را از وراي ظاهرشان بخوانم ! . در وسط سالن يكي از آشنايان را ديدم . خواستم به طرفش بروم . حواس او به سمت ديگري بود . همين كه متوجه شدم بغض آلود و ناراحت است ، نشستم . حتي صورتم را به جهت مخالف برگرداندم . نگاه به زنجير و قفل پاهاي متهمان بود . خيلي دوست داشتم پاي يكي از اين متهمان بنشينم و اين قفل و زنجيرها را لمس كنم يا حتي ببوسم! ... نمي دانم چرا ؟ ... شايد به اين خاطر كه من در خردكسالي ام ، مردي را در چنين وضعي ديده بوده ام ( به خصوص كه يك بار او را به بيمارستان آورده بودند . با همين پاهاي بسته ! ) كه بعدها بلد شدم كه اين مرد ، "پدر"م است ! پدرم پدري اش را از موقعي برمن آغلزيد كه من در آستانه ي هفت سالگي بودم . دنيايي كه من در آن متولد شده بودم ، دنياي بي پدري بود . قصه ي پدرم را در زماني ديگر باز خواهم گفت . 
    ديگر براي نوشتن خسته شده ام . ساعت 11 شد و به داخل شعبه رفتيم . قاضي يك روحاني بود . 
    دو متهم در دو طرف صندلي هاي رديف جلو نشسته بودند . معلوم شد "زن" سارق گوشي ها و پولهاست و اين پسر جوان خريدار آنها بوده . وقتي مي خواستم ازجلوي جايگاه بر آخرين صندلي سالن بنشينم ، براي 3 ثانيه اي به چهره ي زن متهم نگاه كردم . حرفه اي بود . عادي عادي ! انگار نه انگار كه در دادگاه است و ...
    بيشتر شاكيان ناراحت اطلاعات درون گوشي هايشان بودند تا خود گوشي . چند نفري هم كيف و پولهايشان زده شده بوده . خانمي مي گفت : فرزندم ناراحتي قلبي دارد . مي خواستم عملش كنم اما اطلاعات و كارت پزشكي اش درون كيفي بود كه اين خانم زد و باعث شد جراحي فرزندم عقب بيفته و ... از كارت خودپردازم هم 200000تومان برداشته. ... رمز هم داخل كيف بوده ... 
    متهم ، بعضي از پولها را كه شاكيان مي گفتند در كيفشان بوده ، كتمان كرد . كاربلد بود . معتاد به كراك بود و شيشه . شوهرش هم به جرم اسيدپاشي در زندان است . همراه زندان او مي گفت : دختري هم دارد كه بزرگ است ... شوهري ست ! ...
    قاضي از من پرسيد : تو چه مي گويي آقاي حسيني !
    ( داشت خنده ام مي گرفت ! ... چون يهويي به زبانم آمده بود كه بگويم : " خر من از كرگي ، دم نداشت ! ) اما چند كلمه ي ساده گفتم . مثل خود گوشي ام كه ساده بود . 
    در پايان جلسه ي 45 دقيقه اي از قاضي اجازه خواستم كه چند كلمه اي با متهم خصوصي صحبت كنم . هر چند بقيه هم اگر مي خواستند ، مي توانستند بشنوند . 
    به طرفش رفتم .ايستاده ، چادرش را به دور سرش كشيده بود و صورتش به طرف ديوار بود و ( ظاهرا) گريه مي كرد . به نام خانوادگي صدايش كردم و گفتم : 
    " من از سهم خودم شما رو مي بخشم . اما فقط يك خواهشي دارم . {چادرش را از صورتش كناري كشيد و ميخواست باقي حرف ها را بشنود } ... خواهش من ، فهميدن يك مطلبه ، اون هم اينه كه بدوني كه زندگي در اين دنيا ... چه آدم خوبي باشي ... چه آدمي بد ... در هر صورت سخت ميگذره. نشان اون آدم خوب ، همون آقايي كه تو گوشيشو زدي و همين چند لحظه پيش جلوي خودت به قاضي گفت كه من 6 ساله بودم كه سر كوره هاي آجرپزي كار مي كردم و هنوز هم دارم به زور بازو كار مي كنم تا نان سالم و درستي سر زندگيم بيارم . ببين خواهر من ! زندگي به اون آقا هم سخت ميگذره! ... نمونه ي بدش هم ( اشاره به وضعيت خودش كردم) زندگي مگه براي تو راحت مي گذره؟؟
    گفت : نه برادر ! ( گريه مي كرد) اين زندگي راحتيه ؟ ... به پير ... به پيغمبر بدبختم ! ...
    گفتم : خوب بودن ... انسان بودن هم راحت نيست ! ... اما خوبيش اينه كه اگه به خاطرش جانت رو هم بدي ، باز سرت بالاست !! ... حالا كه هر دوش سخته ... چرا اون سختي رو كه آخرش افتخار و سربلندي هست رو انتخاب نمي كني؟ ... 
    من ، تو رو بخشيدم . اما انتخاب درستي بكن ! ... خواهش من اينه !! 

    س ح ح ر - 1390/10/20

    شيراز . آبان امسال

    ... تخت جمشيد ...

    Public
    از سفر آبان ماه امسال به شيراز
    Seied Hasan Hoseini Roudbareki added a new photo.
    · · · 3 hours ago

    فتح فرهنگي

     "تزياس" مورخ يونان باستان :


    " فتح ايران به دست قواي يوناني به معناي فتح فرهنگ يوناني 


    توسط فرهنگ ايراني است . "


    با اين عظمت فرهنگي كه ايران باستان داشت ، مع الذالك يوناني ها ما را

      وحش ( بار بار  يا  بر بر  ) مي خواندند. در حالي كه اسكندر كه ايران را فتح كرد

     و تخت جمشيد را آتش كشيد، در ادبيات گذشته ي ما

     به عنوان يك فرمانرواي بزرگ و حكيم شناخته شده و در اغلب كتاب هاي ما

     كلمات قصاري از او به عنوان يك خردمند بزرگ آمده است.


    به نظر شما چرا ؟؟؟

     

    شعر فخر الواعظين كاشاني در مورد امين السلطان

     در جلد 2 تارييخ بيداري چنين آمده است :


    در يكي از عريضه هايي كه به دست مظفرالدين شاه رسانيده بودند ، عليه امين السلطان 


    غزلي به طبع  " فخرالواعظين كاشاني " بود :



    ارمني زاده ميازار مسلمانان را  

    به كف كفر مده سلطنت ايمان را


    عاقبت خانه ي ظلم تو كند شاه خراب

    پس چه حاجت كه به افلاك كشي ايوان را


    درس غيرت چو شود در كف ملت ظاهر

    پاك از لوث وجود تو كند بستان را


    عورت مرد و زن از ظلم نمودي مكشوف

    باش تا بركنم از پاي تو اين تنبان را


    كاسه ليسي تو از روس نه آرد ثمري

    كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را


    ميرزا مهدي خان و نادر شاه افشار


    "ميرزا مهدي خان" كه گويا روزي اسبش يك قدم جلوتر از " نادر " پيش افتاده بود، براي عذر خواهي گفت :


    بدين خطا كه دو گام از تو پيش افتادم،

    به چون مني ز تو چندين عتاب مي باشد

    تو آفتاب منيري مرا ز همچو تويي

    طريق سبقت جستن صواب مي باشد

    شها ! ستاره ي صبحم من و ستاره ي صبح

    هميشه پيشرو آفتاب مي باشد


    امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا وقتي "نادر" كشته شد ، همين ميرزا در پايان " جهان گشاي نادري " خود نوشت :


    ديدي كه خون نا حق پروانه شمع را

    چندان امان نداد كه شب را سحر كند !!؟


    قاآني و اميركبير


    " قاآني " مديحه اي در حق  اميــــر كبيـــــــــــــــــــر سروده بود كه مطلع آن چنين بود :

    نسيم خلد برين مي وزد مگر ز جويبارها ...

    و اين بيت آن كه :

    به جاي ظالمي شقي  نشسته عادلي تقي

    كه مومنان متقي كننـــــد افتخــــــــارهــا

    امير ( كه ستايش را خوش نمي داشت) خشمگين شده ، امر به قطع مواجب وي داد . ... تا اين كه وساطت  اعتضادالسلطنه  باعث شد كه از تنبيه شاعر صرف نظر كنند.



    مجدالملك ( جهانگير )


    خواجه شمس الدين به كمك همسر سلطان احمد تكودار به وي تلقين كردند كه مجدالملك با شاهزاده ارغون دست يكي كرده و سوء قصد دارد. در همان چادر عطاملك جويني محاكمه اش كردند. همان جا پيكر او را قطعه قطعه كردند و اجزاء جسد او را بريان كرده ، خوردند ! سپس بقيه ي اعضاي او را هر يك به ناحيه اي فرستادند. از آن جمله سر او را به بغداد بردند و شخصي آن را به صد دينار خريد و به تبريز فرستاد. پاي او را به شيراز و دستش را به عراق فرستادند.

    روزي دو سه سردفتر تزوير شدي

    جوينده ي مال و ملك و توفير شدي

    اعضاي تو هر يكي  گرفت  اقليمي

    القصه به يك هفته  جهانگير شدي


    ولتر


    فقط فلاسفه بايد تاريخ بنويسند.

    ويل دورانت


    قسمت عمده ي تاريخ حدس است و باقي ، تعصب .

    كروچه


    هر كس كه مورخ باشد فيلسوف نيز هست خواه اين كه بخواهد يا نخواهد .

    شيه هوانگ تي ( 210 ق م )


    تاريخ مي بايد از من شروع شود.

    فرجام كر حسن


    شاه عباس كبير پس از كور كردن شاهزادگان صفوي از مشاور و نديم خود - كر حسن استاجلو - پرسيد :
    چون كردم ؟
    كرحسن گفت : چراغ خاندان را كور كردي !

    .....و بالاخره جان بر سر گستاخي گذاشت.

    درس اول

     

    1 – سنگها را دست كم نگيريد. "سنگواره ها" نخستين اسناد تاريخي جهانند.

    2 – اصل همه ي جانوراني كه اكنون يافته شده اند اصلا از در يا برخاسته اند.

    3- "دوزيستان" نخستين نياكان ما  در دوران "پالئوزوييك"گام به زمين گذاشتند.

    اين دوره ه هاي مختلف را در نظر داشته باشيد:

    دوره ي " بي جاني"   Azoic

    دوره ي "زندگاني بسيار كهن" Archeozoic 

    .......آغاز زندگي   Preterozoic

    .........كهن زيستي (آب )  Paleozoic 

    ......ميان زيستي (خزندگان غول آسا )  Mezozoic 

    ......نو زيستي ( زندگي اخير ) Cainozoiqu ( Cenozoic ) 

    4- "ميمونهاي ماداگاسكار" شست پاهايي بيش شباهت به انسان دارند.

    عصر پارينه سنگي – عصر كشاورزي ( آغاز نوسنگي ) – عصر مفرغ – عصر آهن

    اساطير نوسنگيان : مار و پرتو خورشيد

    بيان احساسات در پارينه سنگي - نگارگري - اغلب واژه ها "اسم"بودند.

    واقعيت نگاري نوسنگي - كشاورزي - پيوند كاشتن با قرباني كردن آدمي

    زنان (مادران ) ترس از مردان نخستين ( ريش سفيدان-پدران ) را در فرزندان پرورش مي دادند.

    خدايان ماده ترسناك بودند زيرا كه ايشان با رازها و پنهاني ها سر و كار داشتند.
    سرجيمز فريزر : عشاء رباني از سحر و قرباني ريشه گرفته اسنت.
    نخستين امپراطوري شناخته شده به دست يك كاهن خداي شهر ارخ بنياد نهاده شد.

    حرف اول

    هر وقت خواستم در وبلاگم با خودم درد دل كنم يك اتفاق ناجوري افتاد و درد دلهاي مرا Delete كرد. مثل همين چند لحظه پيش !
    حرف سر تاريخ بود . اينكه پس از پايان دوران - مايوس كننده ي - دانشجويي ام بريده و رميده از همه چيز و همه كس اين نياز به من دست داد كه بايد براي تنظيم تدوين و تعميق انديشه هايم از استاد پير و پر تجربه اي كمك بگيرم. و "او" تاريخ بود. هر چند كه اين پير آلزايمر دارد و ....اما من برخي از حرفهايش را برايتان مي آورم. اميدوارم روزنه اي باشد تا با آن به چشم اندازهاي گسترده تري دست يابيد. ... بعدا بيشتر خواهم گفت.