در صدای بومی یک مرد

اولین مجموعه ی به چاپ رسیده ی " حسین عبدی " است که به همت انتشارات سوره ی مهر ( وابسته به حوزه ی هنری ) در 84 صفحه و در 1100 نسخه با حمایت حوزه ی هنری استان گلستان روانه ی بازار کتاب ( شعر ) شده است .

این مجموعه  ، اشعار 1368 تا 1375 عبدی  را  در بر می گیرند و در پای همه ی اشعار این کتاب تاریخ سرایش آن نیز ذکر شده است . نوع بیان ادبی و زبان شاعرانه ی عبدی و فضای فکری و اندیشه ای او _ خواه ناخواه _ مربوط به آن دوران است. عبدی هر چند شاعری است که بسیار زود زبانش به شعر باز شد و از اوان نوجوانی به عنوان شاعری در حیطه ی ادبیات کودکان و نوجوانان مطرح گردید لیکن در سطح نشر آثار خود دچار عقب ماندگی شدیدی شد به طوری که شما امروز برای ایجاد ارتباط بیشتر با برخی از این مجموعه از اشعار او مجبورید که خود را به 20سال قبل پرتاب کنید. این نه به این خاطر است که زبان عبدی زبانی یکسره متروک و کهنه شده است بلکه از آن روست که عمده ی اشعار این کتیبه ، مذهبی،انقلابی ، آیینی و عقیدتی است . صور فکری و خیالی این گونه اشعار آنقدر شکل به شکل  و متلاشی نیستند که شما از پس آن بی کرانه های رنگارنگی را ببینید همچنانکه از پس یک الماس جهانی چنینی را می بینید. زیرا  اشعار ایمانی و آیینی نمی توانند بدینگونه باشند ،که اگر چنین باشند از رسالت خود عدول کرده اند و اصلا در بیان رسالت خود ناتوان بلکه نقض کننده ی آن خواهند بود. چنین اشعاری به انگشت اشاره ای می مانند که به یک "سمت و هدف" نشانه رفته اند. این گونه اشعار هر چند که از نظر زبانی در نهایت غلظت و تازگی باشند اما به دلیل تعمد و تعهدی که به آن هدف دارند ، وابسته زمانی - نه حتما زبانی- آن آیین و عقیده می شوند. از این جهت است که شما برای ارتباط بهتر و بیشتر با " صدای بومی یک مرد " ناچارید که خود را به آن فضای ایمانی و شاعرانه ای که شاعر در آن ذوق یافته است بکشانید . این _ نه یک عیب یا نقطه ی مثبت بلکه _ یک " ویژگی " است که شاعران بزرگ و سترگی چون فردوسی و ناصرخسرو و ... نیز از آن برخوردار بوده اند . اما امروز تحولات از همه نوع اش آن چنان سریع پیش می روند که اگر شما بخواهید قصیده ای بسرایید ، تنها خواننده ی ابیات پایانی اش خودتان خواهید بود . گاه صدای بومی یک مرد آن چنان دیر به گوش همین مردم بومی می رسد، که اگر به خود صدا شک نکنند به مرد بودنش شک می ورزند. ما باید صدای مردانمان را زودتر از این ها بشنویم. مردمان خوشبخت در حنجره ی شاعران ، در ذهن اندیشمندان و در قلب حکیمانشان خانه دارند. من باید صدای بومی یک مرد را بسیار زودتر از این ها می شنیدم . 

حسین عبدی اگر بیشتر در شعر کودکان می ماند ، بیشتر می ماند . من این خواسته را در همان سالهایی که همین اشعار این مجموعه را سرایش می کرد با او در میان گذاشته بودم به علاوه ی این خواسته که : بیا به " سینما" برویم . در هر صورت عبدی وارد شعر بزرگان شد و انصافا هم کم نیاورد . قالب های مختلف شعری را می شناخت و در آن ها طبع آزمایی می کرد. اوزان عروضی و موسیقی شعر سرشتین او بودند. صور خیال و صناعت و بلاغت ادبی را با زبانی امروزین در هم می آمیخت و امروز نیز این راه را به تعالی ادامه می دهد .

من دوست می دارم که از این مجموعه ی او شعری را برگزینم که به عبدی امروز نزدیک تر است . فکر میکنم که این تنها شعر این مجموعه باشد که از نظر تاریخی در محدوده ی اعلام شده ی کتاب 68 تا 75 نمی گنجد و به زمان های اخیر مربوط می شود. عبدی در این مجموعه در پایان هر شعر تاریخ سرایش آن را نیز ذکر کرده است اما در پایان این شعر فقط جمله ای نوشته است : همیشه ی تاریخ  و شما نیز پس از خواندن این شعر چون من به او حق می دهید که چه از نظر عاطفی و چه از نظر شعری چنین تاریخی را برایش ذکر کرده باشد


به : روح آسمانی برادر عزیزم " ابوالفضل "


ترانه خوان توام مثل چشمه ها در کوه

دلم گرفته و ابریست چون هوا در کوه

کجا بگردم دنبال رد پاهایت ؟

در آسمان ، جنگل ، دشت ، دره یا در کوه ؟

از آسمان به زمین آمدی و برگشتی

شبیه آمدن و رفتن صدا در کوه ...

- چه جنگل ملثی ! ... گفتی و نشستی و بعد

بساط و کتری چای و چه و چه ها در کوه

صدای توست که در مه به گوش می آید :

همیشه مثل گذشته قرار ما در کوه ...



ردیف و قافیه را بی خیال شو شاعر !

بگو برای دل خود  بگو : برادر کو ... ؟

همیشه ی تاریخ


در مسیر افتاب



" حسن امیری" دوست شاعر و همکلاسی دوران دبیرستانم ( که پیش از این در همین وبلاگ ذکری از او شده بود ) مجموعه ی شعر خود را با نام " در مسیر آفتاب " که عنوانی از یکی از غزلهای اوست، روانه ی بازار بی حال و جان کتاب - گرگان - کرده است.

           دور از زنجیر خوابم در مسیر آفتاب            بر مدار التهابم در مسیر آفتاب ...

این مجموعه در 270 صفحه ، با قطع رقعی توسط انتشارات مخدومقلی در همین سال 1387 منتشر شده است. جز بیست صفحه ی پایانی کتاب که بیشتر رباعیات او را تشکیل می دهند ، باقی کتاب در بر گیرنده ی غزلهای اوست.گر چه برای هر غزل تاریخ سرایشی ذکر نشده است اما من می دانم که امیری بدون وسواس خاصی همه ی کارهای خود را از نیمه ی پایانی دهه ی شصت تا امروز به چاپ رسانده است.شاید طبیعی هم باشد زیرا در این مدت در زبان و اندیشه ی شعری او تحولات چشمگیری صورت نگرفته است. از این جهت شعرهای این مجموعه (تقریبا)یکدست می نمایند. گاه مانند نسیمی به بیشه زار خلاقیت و نوآوری نزدیک می شود اما به خود جرات غوطه خوردن در این فضا یا طوفانی شدن را نمی دهد. او به آن چه که دارد قانع است و بی هیچ سر و صدایی بر باورهای خود تکیه داده است.

طرح جلد ( به خصوص تصویر پشت جلد کتاب ، بیننده را به این باور نزدیک می کند که لابد این مجموعه را برای خود و دوستان خصوصی اش به چاپ رسانده است.

از آن جایی که امیری در میان جماعت شاعران جزو آن دسته اندکی است که باخودش و ( جهانش ) کمترین اختلاف و دغدغه را دارد ، بنابراین تا حدود زیادی و به آسانی توانسته است که خود را با بهترین نحو ممکن در شعرهایش نشان دهد. هر چند که شما نتوانید روزگار ( فردی و اجتماعی ) او را به آن روشنی که شایسته است ، در آن بنگرید.با این همه بهتر است گزیده هایی از شعرهای او و پیش از همه سطرهایی از مقدمه اش را که بیش از هر چیز گویای نوع جهان نگری , اندیشه ورزی و بیان ادبی شاعر است ، تقدیم حضورتان کنم. لابد به من این اجازه را می دهیدکه از او به خاطر یادی که از دوستی های دیرسالمان در مقدمه ی کتابش کرده است ، سپاسگزاری کنم.

" کشاورز زاده ای روستایی ام که در زمستان 1350 در گرگان به دنیا آمدم. ... پدرم از شاهنامه می گفت و مادرم ... ترانه های عامیانه ... از هفده سالگی به سرودن شعر پرداختم ... به مثنوی های حماسی فردوسی و غزلهای شورانگیز مولوی و قطعه های حکمت آمیز ناصرخسرو و سروده های لطیف سهراب سپهری عشق می ورزم."

از این پس گزیده اشعاری از این کتاب را در زیرعنوان گرگان شعر خواهم آورد . اما اینک :


مردی که عاشق است ترنم نمی کند

بر بخت واژگون خویش تبسم نمی کند ...


... آن کس که چار مصرع ناپخته گفته است

خود را به پنج روز جهان گم نمی کند ...


چشمی که خوانده قصه ی آدم ، از این به بعد

میلی دگر به خوردن گندم نمی کند


مردی که با خدای خودش عهد بسته است

تا زنده است روی به مردم نمی کند


تا دادگاه عدل الهی به عالم است

در دادگاه خلق تظلم نمی کند


دلبسته ی ظواهر گیتی مشو عزیز

بر تو جهان زشت ترحم نمی کند ...


حسين عبدي

 
  بي سـتـــاره ام امشب ، مـثــل آسـمــان در مه

 گـم شـده زميـن در ابـر ، گـم شـده زمان در مه

 يـخ زده گـلــوي مــن ، آتـشــي بـنـوشــــانـــم

 يخ زده است گوش من ، شعله اي بخوان در مه !

 گـم شــده نگــاه من ، چــون سـتـارگان در ابر

 گـم شـده اسـت راه مـن ، چـون پرندگان در مه

 شــوق آسـمــانم بـود ، نــارفـيــق هـا گـفـتـنـد :

 آسـمـان خطرناك است ، پـيـش ما بمان در مه !

 آن يـقـيـن نـورانـي ، در شـب كـدر گــم شــد

 پرســه مي زنـد ايـنـك ، سـايه ي گمـان در مه

 در سـيـاهي و سـرمـا ، سـايه وار مي پوسيم

 كـور مي شـود آخـر ، چـشـم هـايـمـان در مه

 اي طلوع بي مغرب ، سر بر آور از مشرق !!

 پيش ازآنكه در اين شب ، گم شود جهان در مه !
 

حسين ديلم كتولي

اي چشم هايت شهري از شعر و غزل پر
كندوي لبهاي تو از شهد و عسل پر
هر جا كه تو پا مي گذاري بين مردم
از بي وفايي هاي تو ضرب المثل پر
برگرد! اين شهر خدايان دروغ است
لشگر به لشگر هر طرف دزد و دغل پر ...

احمد اخوان مهدوي

.......آن آيه ها كه فصل فراموش مرده بود
يك بار ديگر از افق ياد مي رسد
انديشه تا رها نشود كال مانده است
اين ميوه روي خاك كه افتاد مي رسد
وقتي تمام پنجره ها باز مي شوند
مردي كه باد وعده به ما داد مي رسد

********** **************

به باد وحشي عصيان سحاب پيرهنت را
رها نما كه بچينم ستارگان تنت را
چنان برهنه بيا تا حريم بسترم امشب
كه من برهنه شوم شبهه ي نداشتنت را ....

مير داماد (مير محمد باقر بن.....)

امشب اين دل سوز عشقت بر سر جان كرده بود
دوزخي در يك گياه خشك پنهان كرده بود
ماجراي شب چه مي پزسي ؟ نصيب كس مباد!
آنچه با جان من امشب روز هجران كرده بود
خواست غم كز خانه ي جانم رود نگذاشتم
گرچه اين ويرانه را با خاك يكسان كرده بود ......

************ *****************

"اشراق"! دل از غم بتان شاد مكن
بتخانه به سنگ كعبه آباد مكن
اين دير بلا را سر آبادي نيست
تو بر سرسيل خانه بنياد مكن

بدرالدين هلالي استرآبادي

نيست عرق كه در رهت از حركات مي چكد
هر قدمي كه مي نهي آب حيات مي چكد .....

************** ****************

گر برون مي آيد آن بي رحم زارم مي كشد
ور نمي آيد به درد انتظارم مي كشد .....

*********** ****************

بي روي توام هست ملالي كه مپرس
وز زندگي خود انفعالي كه مپرس
هر لحظه چه پرسي كه بگو حال تو چيست؟
دور از تو فتاده ام به حالي كه مپرس!

فضل اله فصيحي استرآبادي  

بر قدسيان آسمان من هر شبي "يا هو" زنم
گر صوفي از "لا"دم زند من دم "ز الا هو"زنم ......

 امير عنصرالمعالي كيكاوس بن اسكندربن قابوس بن وشمگيربن زيار

از دل صنما مهر تو بيرون كردم
وان كوه غم تو را به هامون كردم
امروز نگويمت كه چون خواهم كرد
فردا داني كه گويمت چون كردم  

كمال الدين سحابي استرآبادي

بسيار ابله كه عاقلش تسليم است
وز رد و قبول او دلش در بيم است
در كوچه ي تنگي كه خري مي گذرد
ره دادن او نه از ره تعظيم است


*****************************

با دل گفتم: كه اي دل احوال تو چيست؟
دل ديده پرآب كرد و بسيار گريست
گفتا كه چگونه باشد احوال كسي
كو را به مراد ديگري بايد زيست

****************************

گر مرد بد است دار گويد با او
يا دشمن كين گذار گويد با او
نشنيد اگر بي خبري پند تو را
بگذار كه روزگار گويد با او


*****************************

ابو سليك گرگاني

خون خود را گر بريزي بر زمين
به كه آب روي ريزي در كنار
بت پرستيدن به از مردم پرست
پند گير و كار بند و گوش دار

*********************

به م‍‍زه دل ز من بدزديدي
اي به لب قاضي و به م‍‍زگان دزد
مزد خواهي كه دل ز من ببري؟
اين شگفتي كه ديد دزد به مزد؟!

*********************