در هيچ جاي ايران
مثل كرانه هاي خزر
ابر با زمين هم سخن نمي شود
هر جا كه ابر به سخن در آمد ،
باران نوشته شد ؛
قطره
قطره
قطره
ه
ه
ه
.
.
.
و خاك ، خوانده شد ؛
گياه
درخت
جنگل ...
و بي همآغوشي ابر و خاك ،
خورشيد ،
هرزه شعله اي بيش نيست
كه براي سوزاندن آمده است
خورشيدي ست در سرم
با خاك دلم سخن بگو
اي ابر صبر !
بهار
تشنه ي من است
خزر را به سينه ام مي فشارم
و مرغان دريايي
از تموج پيشاني ام به پيش مي روند
در آستانه ي رويشي هماره ام
با من سخن بگو ،
لب هاي تو !