Seied Hasan Hoseini Roudbareki
غروب بود

شرجي بود

بين چهار روستا يك تپه بود

نزديكي هاي تپه ، يك چاه آب بود

نزديكي چاه ، يك استخر بود

خورشيد سرخ بزرگ كم سو

پشت تپه فرو مي شد ،

كه تن تو را از استخر ، بيرون كشيده بودند

پريروز همين موقع ها بود كه با هم آشتي كرده بوديم

و چون مي دانستي كه كتاب ها را دوست دارم ، 

مرا به ديدن كتاب هاي " عمو حسين" ات بردي ؛

در بالاخانه ي گلي و كوچك پدر بزرگت ( حاج كوچك )

و ديروز 

همين وقت ها ... غروب

دور روستا را قدم مي زديم 

و حرف ؛

از شهر 

از دبيرستان

از انتخاب رشته ...


عرياني ات را بر كناره ي استخر آوردند

و با شكم بر زمين خوابانده بودند ات

بچه ها دور "علي" جمع بودند

شما با هم به استخر رفته بوديد

ساعت از سه بعد از ظهر گذشته بود ؛

علي مي گفت !


رييس پاسگاه كه آمد ، 

حلقه ي بزرگي از مردم زده شد بر گردت 

گفت : برش گردانيد!

از دهان تا گردن و سينه ات پر از كف بود

ديگر مطمئن شدم "ابوالفضل" تمام شده است

از حلقه ي مردم بيرون رفتم 

آن سوتر از استخر

آن سوتر از چاه

آن سوتر از تپه

آخرين خط از روشنايي روز 

در افق خط مي خورد

خط باريكي از سياهي و سرخي !

اين خط آخر نوجواني ما بود


هيچ كس ندانست

تو هم ندانستي

من هم نمي دانستم ،

كه درست ، همان لحظاتي كه در كوچه هاي ده

از چشم ها و دهان روستا

به دنبالت مي گشتم ،

تو

استخر شده بودي 

و غروب !


"علي" مي گفت : 

" هر چه سعي كردم ، نتوانستم نجاتش دهم! "

... من هم نتوانستم

نتوانستم فراموش كنم آن دو نوجواني را كه

 تازه با هم آشتي كرده بودند

من هم غرق رفته ام ابوالفضل !!



الاني ( بر اساس واقعيتي از روزهاي نوجواني ام )
تصوير هم از بالاي همان تپه است كه اتفاقا توسط همان "علي"
سالها بعد گرفته شده است .
· · · March 9 at 2:51pm