حسين عبدي
بي سـتـــاره ام امشب ، مـثــل آسـمــان در مه
گـم شـده زميـن در ابـر ، گـم شـده زمان در مه
يـخ زده گـلــوي مــن ، آتـشــي بـنـوشــــانـــم
يخ زده است گوش من ، شعله اي بخوان در مه !
گـم شــده نگــاه من ، چــون سـتـارگان در ابر
گـم شـده اسـت راه مـن ، چـون پرندگان در مه
شــوق آسـمــانم بـود ، نــارفـيــق هـا گـفـتـنـد :
آسـمـان خطرناك است ، پـيـش ما بمان در مه !
آن يـقـيـن نـورانـي ، در شـب كـدر گــم شــد
پرســه مي زنـد ايـنـك ، سـايه ي گمـان در مه
در سـيـاهي و سـرمـا ، سـايه وار مي پوسيم
كـور مي شـود آخـر ، چـشـم هـايـمـان در مه
اي طلوع بي مغرب ، سر بر آور از مشرق !!
پيش ازآنكه در اين شب ، گم شود جهان در مه !
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۱ ساعت 23:38 توسط سيد حسن حسيني رودباركي
|
آشناشوم.آشنايي يابم.آشنايي كنم.آشنايي دهم.