بي سـتـــاره ام امشب ، مـثــل آسـمــان در مه

 گـم شـده زميـن در ابـر ، گـم شـده زمان در مه

 يـخ زده گـلــوي مــن ، آتـشــي بـنـوشــــانـــم

 يخ زده است گوش من ، شعله اي بخوان در مه !

 گـم شــده نگــاه من ، چــون سـتـارگان در ابر

 گـم شـده اسـت راه مـن ، چـون پرندگان در مه

 شــوق آسـمــانم بـود ، نــارفـيــق هـا گـفـتـنـد :

 آسـمـان خطرناك است ، پـيـش ما بمان در مه !

 آن يـقـيـن نـورانـي ، در شـب كـدر گــم شــد

 پرســه مي زنـد ايـنـك ، سـايه ي گمـان در مه

 در سـيـاهي و سـرمـا ، سـايه وار مي پوسيم

 كـور مي شـود آخـر ، چـشـم هـايـمـان در مه

 اي طلوع بي مغرب ، سر بر آور از مشرق !!

 پيش ازآنكه در اين شب ، گم شود جهان در مه !