اين خانه اي كهنه نيست كه از كنارش مي گذري
درختي ست كهنه سال
كه سفره خانه ي موريانه ها شده
درختي كه يك روز
خورشيد به خاطر او طلوع ميكرد
و عقاب
بر شاخه هاي بلندش مي نشست

اين خانه اي كهنه نيست كه از كنارش مي گذري
ابري ست
كه بغض هاي فروخورده اي از بارش ها در اوست
و درونش
باراني از حسرت هاست

اين كاروانسرايي ست
عروسخانه ايست
اين ،
تويي !

بيهوده از كنار خودت نگذر
من
ولوله ي كودكان بازيگوش را در تو يافته ام
در بازي خودت تمام باش
با همان خورشيد
با همان عقاب
همآوازي كن
و پيش از آنكه رهايت كنند ،
رهايي را باش !

اين خانه اي كهنه نيست كه از كنارش مي گذري
اين جوانه ي شعري ست
كه در تو خانه كرده است
اين ، آن توست !


الاني