" حسن امیری" دوست شاعر و همکلاسی دوران دبیرستانم ( که پیش از این در همین وبلاگ ذکری از او شده بود ) مجموعه ی شعر خود را با نام " در مسیر آفتاب " که عنوانی از یکی از غزلهای اوست، روانه ی بازار بی حال و جان کتاب - گرگان - کرده است.

           دور از زنجیر خوابم در مسیر آفتاب            بر مدار التهابم در مسیر آفتاب ...

این مجموعه در 270 صفحه ، با قطع رقعی توسط انتشارات مخدومقلی در همین سال 1387 منتشر شده است. جز بیست صفحه ی پایانی کتاب که بیشتر رباعیات او را تشکیل می دهند ، باقی کتاب در بر گیرنده ی غزلهای اوست.گر چه برای هر غزل تاریخ سرایشی ذکر نشده است اما من می دانم که امیری بدون وسواس خاصی همه ی کارهای خود را از نیمه ی پایانی دهه ی شصت تا امروز به چاپ رسانده است.شاید طبیعی هم باشد زیرا در این مدت در زبان و اندیشه ی شعری او تحولات چشمگیری صورت نگرفته است. از این جهت شعرهای این مجموعه (تقریبا)یکدست می نمایند. گاه مانند نسیمی به بیشه زار خلاقیت و نوآوری نزدیک می شود اما به خود جرات غوطه خوردن در این فضا یا طوفانی شدن را نمی دهد. او به آن چه که دارد قانع است و بی هیچ سر و صدایی بر باورهای خود تکیه داده است.

طرح جلد ( به خصوص تصویر پشت جلد کتاب ، بیننده را به این باور نزدیک می کند که لابد این مجموعه را برای خود و دوستان خصوصی اش به چاپ رسانده است.

از آن جایی که امیری در میان جماعت شاعران جزو آن دسته اندکی است که باخودش و ( جهانش ) کمترین اختلاف و دغدغه را دارد ، بنابراین تا حدود زیادی و به آسانی توانسته است که خود را با بهترین نحو ممکن در شعرهایش نشان دهد. هر چند که شما نتوانید روزگار ( فردی و اجتماعی ) او را به آن روشنی که شایسته است ، در آن بنگرید.با این همه بهتر است گزیده هایی از شعرهای او و پیش از همه سطرهایی از مقدمه اش را که بیش از هر چیز گویای نوع جهان نگری , اندیشه ورزی و بیان ادبی شاعر است ، تقدیم حضورتان کنم. لابد به من این اجازه را می دهیدکه از او به خاطر یادی که از دوستی های دیرسالمان در مقدمه ی کتابش کرده است ، سپاسگزاری کنم.

" کشاورز زاده ای روستایی ام که در زمستان 1350 در گرگان به دنیا آمدم. ... پدرم از شاهنامه می گفت و مادرم ... ترانه های عامیانه ... از هفده سالگی به سرودن شعر پرداختم ... به مثنوی های حماسی فردوسی و غزلهای شورانگیز مولوی و قطعه های حکمت آمیز ناصرخسرو و سروده های لطیف سهراب سپهری عشق می ورزم."

از این پس گزیده اشعاری از این کتاب را در زیرعنوان گرگان شعر خواهم آورد . اما اینک :


مردی که عاشق است ترنم نمی کند

بر بخت واژگون خویش تبسم نمی کند ...


... آن کس که چار مصرع ناپخته گفته است

خود را به پنج روز جهان گم نمی کند ...


چشمی که خوانده قصه ی آدم ، از این به بعد

میلی دگر به خوردن گندم نمی کند


مردی که با خدای خودش عهد بسته است

تا زنده است روی به مردم نمی کند


تا دادگاه عدل الهی به عالم است

در دادگاه خلق تظلم نمی کند


دلبسته ی ظواهر گیتی مشو عزیز

بر تو جهان زشت ترحم نمی کند ...