مادر بزرگ

مادر بزرگ معمولا غصه هاي دنيا رو بشكن ميزنه . مي رقصه . داره از نود و صد هم ميگذره اما صله رحمش كم نميشه . هر فيلم و برنامه ي تلويزيوني رو اونچنان با دقت نگاه ميكنه كه انگار مختص او ساختنش . نه تنها اخبار كه تفاسير خبرها رو هم مي بينه . هر جا هم نظر مخالفي داشته باشه با حركات دست و صورت يا كلمات ، موضع مي گيره . يك لحظه هم بيكار نيست . اگه كاري هم نباشه فورا جايي يا چيزي رو خراب ميكنه تا دوباره درست كنه و سرگرم باشه ... اما امروز گرماي هوا كلافه اش كرده بود و مي گفت :
ننه جان ، دنياش اينقدر گرمه ، جهنمش چه جوريه !!!؟"
گفتم :
"ننه جان ، غصه ي اونجا رو نخور ... مث همينجاست ... همينجاست !"
گفت : " نه ! ... بدتره !"
گفتم : " ننه جان ! ... ميخواي جهنم اصلي رو بهت بگم چه جوريه؟"
نشست و سر پنكه رو برگردوند طرف ديوار و گفت : " بنشين ببينم چي ميگي!"
گفتم : " ننه جان ... خدا در روز قيامت خودش رو به همه نشون ميده ... اونايي كه بهش ايمان داشتند و نداشتند و شك داشتند و ... از نزديك نزديك مي بيننش و ذوقش ميكنن ... همه براي لحظه اي از شدت ذوق از هوش ميرن و باز به هوش كه ميان ، نميخوان اون خوشي و ذوق رو از دست بدن اما خدا ميگه يه عده اي رو از من دور كنيد!! ... ( در اينجا بغضي نرم ميريزه توي گلوم ) همين دوري از اون خوشي و ذوق اونا رو آتيش ميزنه ... جهنم بزرگ اينه ننه جان !"
ننه جانم سكوت ميكنه ...
خوشم مياد كه ميگه : " با عقل منم جور در مياد ! ..
آشناشوم.آشنايي يابم.آشنايي كنم.آشنايي دهم.