پريشب سخت در فكر همين پرونده و همين سارق و همين وكلا و ... بودم كه پدرم گفت :
"پسرم زياد خودت را ناراحت نكن ، 
هر كسي يك روز خواهد ديد آنچه را كه بايد ببيند ..."
و سپس اضافه كرد :
" او هنوز بر روي "مرد" نشاشيده است ، مي شاشد!"
گفتم:"يعني چه !؟ ... چطور"؟
گفت :
گويند پسربچه ي بي تربيتي بر رهگذران مي شاشيد و ديگراني براي ترغيب و تشويقش سكه اي به او مي دادند و پسربچه ، هر بار سكه را به نزد پدر مي برد و مي گفت : " امروز بر مردي شاشيدم " 
و پدرش مي گفت : " هنوز روي مرد نشاشيده اي !"
بارها بر اين منوال گذشت تا باري "مرد"ي كه پسرك بر وی شاشيده بود ، گوش او را گرفت و بريد و در دستانش نهاد و او را با اردنگي اي به سوي پدرش فرستاد . 
پسرك ، گوش بريده و خوني خود را به پدرش 
نشان داد و گفت : " ... گوشم را بريد" 
پدرش گفت :
" هاااا ... اكنون بر روي "مرد" شاشيده اي" !

(مقدمه ي دفاعيه ي دومم در قضيه ي سرقت)