امروز بعد از ساعتها دوری ، امیرکوچولو رو توی مراسم خاکسپاری مادربزرگ مادرش دیدم. اومد پیشم . کناری رفتیم. گفت:بابایی! آب میخوام!
قدمزنان بردمش کنار شیر آب . نه لیوانی داشتم و نه بطری خالی ای . دستهامو زیر شیر آب کاسه کردم و گفتم بخور!
موقع برگشت ازم پرسید: بابایی! مامانی چرا گریه میکنه؟
گفتم : پسرم! اگه تو یه عروسکی داشته باشی که خیلی دوستش داشته باشی و یکی بیاد اونو ازت بگیره ، چیکار میکنی!؟
گفت: ناراحت میشم!
گفتم : مامانیت هم به همین خاطرگریه میکنه چون ؛ خیلی ناراحته !!