یاد اون شبی افتادم که مناظره ی احمدی نژاد و موسوی بود. دلم بهم گفته بود که شب مهم و مناظره ی مهمیه. شبی که به راحتی به صبح نمیرسه ، که هنوزم نرسیده! دلم یه کمی برای موسوی سوخته بود . حس میکردم مناظره براش مث دو ماراتن شده ؛ نفس نفسش رو حس میکردم . انگاری توسط لشکری از اجنه محاصره شده ...
خیلی دوست داشتم که عواقب اون مناظره رو بدونم . عقلم به جایی کش نداد جز اون روزی که توی حیاط دانشکده ، ساعتی قبل از بازی تاریخی فوتبال ایران-استرالیا که همه ی بچه ها دوست داشتن نتیجه ی بازی رو بدونن، فالی به حافظ زدیم و برخلاف باور بیشتر بچه ها ، حافظ مژده ی یک پیروزی ایی رو داده بود که با جان کندن به دست میومد.
بعد از دیدن فیلم مناظره ( چون موقع پخش مناظره مجلس عقدی دعوت بودم اما به دستگاه گفته بودم که مناظره رو برام ضبط کنه تا بعد از اومدن از مجلس عقد ببینمش که دیدم) دستانم ناخودآگاه رفت به سمت دیوان حافظ . در بالای صفحه ، این ابیات آمده بود :
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم ...
... چو پرده دار به شمشیر میزند همه را ...
و باقی غزل .