دختری زیبا آمد و شعری خواند
30 سال خرده ای پیش در انجمنی ادبی *به صورت هفتگی شرکت می کردم. به نوبت شعر می خواندند و بقیه نظری می دادند.
روزی دختری زیبا آمد و شعری خواند. منتظر نظر بقیه بودند. هر کسی چیزی می گفت. نظر مرا هم خواستند.
گفتم: لطفا دوباره بخوان!
خواند. باز هم گیج می زدم.
گفتم: بی زحمت یک بار دیگر بخوان!
می خواند در حالیکه چشمهایم را بسته بودم تا بدون دیدن خودش، شعرش را دریابم. دیدم نشد!! ...صدای ناز و تصویر در ذهن مانده ی او ، مزاحم ادراک من از خود شعر می شد ...
گفتم: متاسفم خانم! زیبایی خود شما و لحن و صدای شما در من آنچنان است که از درک خود شعر تقریبا عاجزم . شما با این سیما و صدا ( صدا و سیما ) ، هر چیزی را که بخوانید، زیباست. متن شعرتان را به من بدهید . باید عمری سپری شود تا ببینم که چه می بینم.
* جلسات هر دوشنبه غروب دخمه ای در تالار فخرالدین اسعد گرگانی . الان ها که دیگر همان دخمه هم وجود ندارد دلله والمنه.
آشناشوم.آشنايي يابم.آشنايي كنم.آشنايي دهم.