ترسان ترسان وارد سینما شدم
سالهاست که به ندرت پیش می آید که فیلم ببینم. گر چه دوره ی نوجوانی ام غالبا با دیدن فیلم در سینما می گذشت حتی ماجرای دیدن اولین فیلمی را که خودم برای دیدنش به سینما رفتم ، هرگز فراموش نمی کنم. با ترس و لرز وارد سالن بیرونی سینما می شدم. جرات رفتن به داخل سالن اصلی را نداشتم. از شکاف در به سالن دراز و تاریک سینما نگاه میکردم و به فیلمی که بر پرده بود. گاهی هم خودم را عقب می کشیدم. صدای بم و بلند فیلم، می پیچید و ترس باشکوهی سراپایم را فرا می گرفت. دقایقی طول کشید تا ترسان ترسان وارد سینما شدم. جهان تاریک بود جز پنجره ای که پرده ی سینما بود و فیلم بر روی آن نمایش داده می شد. نزدیک همان در ، بر روی نزدیکترین صندلی نشستم. به زیباترین و باشکوه ترین پنجره ی جهان خیره شده بودم؛ پرده ی سینما!! ...
... کم کم ترسم ریخت و رفتن به سینما شد عادتم . گاهی وقتها یک فیلم را چند بار می دیدم. نقشها را در خانه بازآفرینی میکردم و گاهی هم به جای کارگردان، برخی صحنه ها و گفته ها را تغییر میدادم ...
... بعدها از سینما رفتن بدم آمد. آن هم وقتی بود که نگهبان سینما ، مرا از جایی که نشسته بودم بلند کرد و با اشاره ی نور چراغ قوه اش ، دستور داد که فلان جا بنشینم! ... هیچ دلیلی نداشت جز اینکه می خواست همین تعداد انگشت شمار بیننده ی فیلم، همه در یک قسمت بنشینند تا بعدا نظافت و ... سالن برایشان سخت نشود. دیگر تقریبا هیچ وقت به سینما نرفتم مگر به ضرورت کاری به همراه دانش آموزانم. چه می شودکرد! هر کسی را خلق و خویی ست! اتفاقا بچه که بودم ، همه ی شبهای عاشورا کارم رفتن به مسجد بود و خوردن غذای امام حسین ! ... تا شبی که یک پیرمرد پدرآمرزیده ای با چوب نرم و بلندی که به دست داشت، به قسمت بچه ها حمله کرد تا آنها را به نظم بیشتر وا دارد. از قضا ضربه ای از این چوب به من خورد که بی صدا در گوشه ای نشسته بودم... یک راست به خانه رفتم و به مادرم گفتم: ... لقمه غذایی بیاور که دیگر تمام شد! ...
چرا امروز این حرف ها را می زنم! ... یادم آمد!... می خواستم بگویم مدتی ست که دوست دارم دوباره بنشینم و فیلمهای خوب ببینم. فرصت نمی شود مگر به بهانه ای . مثلا امروز فیلم "شاخ گاو" کیانوش عیاری را دیدم. 16 سال پیش ساخته شد.هدفم سرگرم کردن فرزندانم بود اما خودم بیشتر و زودتر از آنها سرگرم می شوم. درباره ی "شاخ گاو" نکته هایی بود که دوست داشتم بگویم:
_ خود"شاخ" گاو در این فیلم می توانست جنبه ی نمادین پیدا کند اما متاسفانه کارگردان چنین کاری نکرد. اگر چنین میشد، محشر میشد! ... شاخ(شیپور) گاو، نماد صدا ،نوا، فریاد و بانگ بیداری و هشیاری و حرکت میشد. جامعه ی شخصیتهای فیلم البته جامعه ی بچه هاست اما چه بهتر! دنیای بچه ها ، دنیای واقعی تری ست به همین دلیل فیلمسازانی که میل به واقع گرایی دارند، حتی ناخواسته به دنیای کودکان می رسند بخصوص در جایی که بیان واقع گرایی در دنیای بزرگان ، با محدودیت های مختلف رو به رو می شود.
_ هجوم اجتماع فساد ستیز کودکان برای دستگیری دزد پول (امیر ) و دویدن آنها به دنبال دزد در میان کوچه و خیابان ، مرا به یاد فیلم "روز با شکوه" انداخت و چقدر خوشحال شدم که فورا متوجه شدم که آن فیلم هم از جناب کیانوش عیاری ست. در آن فیلم هم جمعیت در میان کوچه و خیابان به دنبال _ نه دزد_ بلکه به ئنبال کسی که حکومت می خواهد اعتبار او را به نفع خود بدزدد، می دویدند؛ همان دوچرخه سوار مدال آوری که علیرضا خمسه آن را بازی کرده است.
_ اخیرا فیلمی از کیانوش عیاری ساخته شده است که جنجال آفرین شده است؛"خانه ی پدری"!! ... نظر من درباره ی این فیلم بر این است که هر چند خود واقعه ای که در فیلم رخ داده است، در جامعه ی ما ، هیچ وقت به این شکل عمومیت نداشته است اما اگر کشتن احساس، ادراک و حق بیان آن را همتراز کشتن تن آدمی بل بالاتر بدانیم، از این جهت باید از کیانوش عیاری به خاطر ساخت چنین فیلمی سپاسگزاری کرد.
برخی فن ( هنر ) آوران با روح جامعه ی خود زندگی میکنند و با خلاقیت خود سنگلاخ ها و کلوخ های سر راه جامعه ی رو به جلوی خود را به وسع خود بر می دارند. چگونه؟ ... با برجسته کردن آن !
... بینا باشید!
امروز
آشناشوم.آشنايي يابم.آشنايي كنم.آشنايي دهم.